تبليغاتX
پیام لاریان
نمایش اگزیستنس در جشنواره استانی خراسان شمالی موفق به دریافت جوایزی شد:

بازیگری مرد

*تقدیر
هیات داوران به خاطرتلاش صادقانه برای ایفای نقش از بازیگر نوجوان "صادق بلوچیان " در نمایش "صفیر آتش"  تقدیر به عمل آورد .
*جایزه سوم
هیات داوران در این بخش لوح سپاس به همراه ربع سکه بهار آزادی را به طور مشترک به بازیگر نمایش "صفیر آتش "غلامرضا یوسفی" و بازیگر نمایش "استخوان‌ها صدا می‌کند تاخ تاخ " و" محمد جواد ربانی" اهدا می کند.
*جایزه دوم
هیات داوران در این بخش لوح تقدیر و نیم سکه بهار آزادی را به بازیگر نمایش "اگزستنس " آقای "حامد دائمی " اهدا کرد.
*جایزه اول
هیات داوران در این بخش دیپلم افتخار، تندیس جشنواره و یک سکه تمام بهار آزادی به " آرش ضرغامی" برای بازی در نمایش "گره‌ای در تار و پود یک نقش " تقدیم کرد.
نمایشنامه نویسی
هیات داوران ضمن قدردانی از "مهرداد رایانی مخصوص" نویسنده نمایش نامه "خشم و هیاهو "، اثر وی را مورد داوری قرار نداد.
*جایزه سوم
هیات داوران در این بخش لوح سپاس به همراه ربع سکه بهار آزادی را به طور مشترک به نمایش نامه‌های "استخوان‌ها صدا می‌کند تاخ تاخ " نوشته "صحرا رمضانیان " و نمایشنامه  "صفیر آتش " نوشته مرحوم محمود رضا زارعی استاد اهدا کرد.
*جایزه دوم
هیات داوران در این بخش لوح تقدیر به همراه نیم سکه بهارآزادی را به طور مشترک به نمایش نامه‌های گره‌ای در تار و پود یک نقش نوشته "ترانه برومند " و نمایشنا‌مه " اگزیستنس " به پیام لاریان اهدا کرد.
*جایزه اول
هیات داوران در این بخش متاسفانه هیچ نمایشنامه‌ای را حائز دریافت رتبه اول ندانست.
کارگردانی
*جایزه سوم
هیات داوران در این بخش لوح سپاس و ربع سکه بها ر آزادی را اهدا می‌کند به "مصطفی قدیمی مقدم " برای کارگردانی نمایش "اگزیستنس "
*جایزه دوم
هیات داوران در این بخش لوح سپاس و نیم سکه بهار آزادی را اهدا می‌کند به کارگردان نمایش "گره‌ای در تار و پود یک نقش" امین فرحی .
*جایزه اول
هیات داوران در این بخش هیچ کارگردانی را حائز دریافت اول ندانست .

 

این موفقیت رو به بروبچه های پاک گروه تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت می کنم.


 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 10:56 |

نگاهی به نمایش « خانه » نوشته نغمه ثمینی، به کارگردانی کیومرث مرادی

 در چشم تلخ هامون...

 

یکی از روزهای خرداد یا تیر 1388 است. هامون دارد می میرد و این را هیچ کس نمی داند. همه اعضای خانه یادشان رفته و هامون به تنهایی به گذشته نگاه می کند و اشک می ریزد و می لغزد و جان می دهد. هامون طاس است و سرش زیر نور برق می زند. مهربان است و چشمهایش پر از اشک می شود وقتی یادش می آید رویا، مادرش، سرش داد زد مادرمرده. آخر آنموقع ها فقط هفت سالش بود و حالا که حدود سی سالش است هنوز هم آن را فراموش نکرده. هامون اسباب خانه سازیش را بر می دارد و در خانه چرخی می زند. به بابا آذرش نگاه می کند که شبها پشت پنجره می ایستد و به رویاهایش که زنی زیباست با لپهای گل انداخته و چشمهای بزرگ براق و... می اندیشد. به بابا آذر که حسرت یک لکه چربی را می خورد. حسرت لکه چربی که مامان رویا به آن عشق می ورزد و هر روز آن را می سابد تا پاک شود. بابا آذر هر شب پشت پنجره می ایستد و چشم می دوزد به خیابان. بعد با خود حرف می زند. انگار با زنی حرف می زند که نیمه شب تصمیم گرفته به اتاقش بیاید. کمکش می کند که بیاید بالا و کنارش بنشیند. ولی نمی شود. بابا آذر می داند که رویا دیگر دوستش ندارد. رویا سرش توی کار خودش است. هامون هم این را می داند. مامان رویا نمی تواند در چشمهای هامون نگاه کند. از آن وقتی که صدای بمب آمد و سر آذر داد زد و به هامون و ماهان گفت مادر مرده دیگر نمی تواند در چشمهای معصوم هامون نگاه کند. مامان رویا عاشق است. ولی نه عاشق آذر. نه عاشق چربی و ماهیتابه و نخود. عاشق قهرمان یک سریال کره ای یا ژاپنی یا... چه می داند؟. مردی که هر هفته یک بار می آید و با رویا صحبت می کند. کسی که می خواهد رویا را با خود ببرد اما هیچوقت نمی شود. رویا می داند که حالا دیگر قسمت آخر است و باید تصمیمش را بگیرد. سریال دارد تمام می شود و زمان هم که... اما رویا نمی تواند. نمی تواند خانه را رها کند. بخاطر هامون شاید. به خاطر ماهان و پرنیان. پرنیان... هامون شبها پشت در اتاق پرنیان گوش می ایستد. می داند پرنیان حال و روز خوبی ندارد. دارد مادر می شود اما هیچ کس این را نمی داند. شبها با پدر بچه اش و با خود بچه حرف می زند. هر شب قرص می خورد و در وان می خوابد تا بچه بیفتد. آخر هیچ کس نمی داند که آنها صیغه محرمیت خوانده اند. آخر هیچ کس نمی داند که پرنیان دیگر دختر نیست. به جز هامون. هامون کچل بیچاره که پشت درگاهی برای پرنیان گریه می کند. و پرنیان رنج می برد. از دست زخم زبان ها و غرولندهای رویا. از عشوه ها و ریاکاری مادرشوهرش. از بی آبرویی و از درد و از... اصلاً از همه چیز، حتی از هامون که به در می کوبد و می خواهد کمک کند.

ماهان روی پشت بام است. هامون از آن پائین او را می بیند. هزارها بادکنک به تنش آویزان کرده و می خواهد برود آن بالاها. برود توی آسمان و از دریای خزر بگذرد و با مهسا جانش بروند آنطرف آب پناهنده شوند. بروند آنجا که می شود ازدواج کرد. ماهان خیلی می فهمد. ارتفاع را در جاذبه ضرب کرده است و با انتگرال کشش و مجذور مستقیم هوا ملغمه ای ساخته برای پریدن. ماهان همیشه درسش خوب نبوده. قبلاً فقط نمره پانزده می گرفت. هیچ کس هم کاری به کارش نداشت. آزاد بود که پانزده بگیرد. هامون این را می داند. اما بعد یکهو رتبه کنکورش شد 14 و دیگر.... حالا ماهان آزاد نیست. انگار همه می خواهند او معجزه کند. معجزه. چون احتمالاً رتبه های خوب کنکور توانایی معجزه دارند. پس ماهان می پرد. بدون مهسا. چون مهسا هست و نیست. شاید می ترسد. شاید رفته پیش...

ولش کنیم. نترسیم. دیوار خانه آنقدرها ارتفاع ندارد. اصلا به یک متر هم نمی رسد. و ماهان صاف می افتد در دستهای هامون.

حالا دیگر، شب مردنِ هامون است. و عجیب که هیچ کس نمی داند. اصلاً برای چه باید بدانند. آذر پشت پنجره اتاقش با معشوقه حرف می زند. رویا منتظر تکرار سریال است تا برود و زندگی جدیدی را آغاز کند. پرنیان زور می زند بچه اش بیفتد و ماهان سعی دارد دوباره بپرد . پس هامون در خانه چرخ می زند و خانه سازیهایش را برای همه می گذارد. در این اتاق و در آن اتاق... و بعد می رود در گوشه ای بمیرد... شاید.

نمایش « خانه » نوشته نغمه ثمینی و به کارگردانی کیومرث مرادی، آخرین اثر گروه نمایش تجربه ایران است که این روزها، 30/20 عصر در تالار قشقایی مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه می رود. در این نمایش پیام دهکردی، مهدی سلطانی، نگار عابدی، هدایت هاشمی،ستاره پسیانی، نازگل نادریان و محسن رستگار ایفای نقش می کنند.

اولین اشاراتی که ما را به درونمایه نمایش خانه راهنمایی می کند، به پرداختی اپیزودیک و در عین حال رفتارشناسانه از آناتومی ساختاری یک خانواده ایرانی منتج می شود. خانواده ای که هر روز از هم دورتر می شوند و محیط خانه آنقدر کوچک می شود تا بر آنها محاط گردد. این نوع بازپرداخت اپیزودیک از برش حقیقی زندگی کاراکترها ، صرفاً اعلام تصویر سازی بی موضع نیست که به طور تلویحی هدف در به چالش کشیدن زیرساخت فرهنگی و تعریض به شالوده بنایی خانواده در بی هویتی زمان حاضر، دارد.

دکتر نغمه ثمینی در این بازپرداخت تعمداً یا غیر تعمداً با الهام از روایت شخصیتی و پرداخت موقعیتی رمان خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر، به بازسازی روابط یک خانواده با محیط - و نه با هم - در یک شب از اجراهای هر روزه نمایش می پردازد. این شباهت ها فارغ از روند متدولوژیک نمایشنامه، جزئیات نسبتاً مشابهی را با منبع مذکور تطبیق می دهد:

هامون شبیه بنجی ست. بنجی شیرین عقل از خانواده جیسون که نگاه خود را از ارتباط اعضا و وقایع خانه روایت می کند . پرنیان نیز گویی کدیست که روسپی وار کودکی در شکم دارد. کدی که در ادامه رمان از خانه طرد می شود. ماهان شبیه کونتین است. به نظر می رسد که او نیز مانند کونتین خشم و هیاهو متفکرتر و در عین حال پریشان تر از بقیه است و شکل پریدن خودکشی گونه اش ما را به مرگ کونتین اشارتی می دهد. خودکشی که ظاهراً این بار مانند مرگ کونتین فرجامی ندارد. شبح زوال در راه است. اضمحلال شخصیتها در محیطی اینچنین و با نوع نگاه بنجی وار هامون به وقایع سبب می شود که این خانه هر لحظه کوچکتر شود تا آنکه بطور کلی از هم بپاشد. با این همه به نظر می آید که مرگ هامون تنها راه بازگشت افراد خانواده به سوی هم و نقطه اتصال مجدد آنها به هم است.

هامون در حال احتضار است و در همان حال به خانه فکر می کند. به آذر و اندوهش در پشت پنجره اتاق. به رویا که یکسره رویاست. و قهرمان سریالی که به او دل بسته است. به پرنیان و کیبورد و مانیتورش. به جنین شکم پرنیان که پا به دنیای سیاهی می گذارد که مادرش را در بر گرفته است. به ماهان و مهسای ماهان و به بادکنکهایشان. و همه چیز بی ذره ای تغییر و بی مانع انجام می پذیرد. همچون گفته مترلینگ که می گوید: « مثل این است که طبیعت نمی داند چه می خواهد یا اینکه هر چه را انجام می دهد در اختیار او نیست»

در روند تطبیقی با خشم و هیاهو آنچه که خانه را متمایز می کند تاکید نویسنده بر خانه ماندن و گسسته نشدن پیوندهای این فضاست. کاراکترها از خانه دل نمی برند و همواره به آن وابستگی خواهند داشت. آذر گوشه ای می خوابد و سعی می کند رویاهای کوچکش را در دل خاموش کند. رویا با قهرمانش وداع می گوید و خود را باز سرگرم ور رفتن با لکه چربی ماهیتابه می کند. این بار سعی می کند در چشمهای هامون نگاه کند و با او حرف بزند. پرنیان بچه اش را می اندازد تا بتواند در خانه بماند و ماهان جایی سقوط می کند که خود می داند ارتفاعی بیشتر از یک متر ندارد. همه اینها نشانه بازگشت است و با آنکه کنایه ای ابسوردگون به خود گرفته، گویی واژگانی مناسب تر از گفته های ژیزل ماری به سن پل-رو را نمی توان در مورد آن مثال زد:« سرمستی لذت بخش از خیال پردازی با نوعی تصنع ادبی».

نکته دیگر آن است که نغمه ثمینی تا حد ممکن طبقات این خانه را رعایت کرده، چنان که هامون تکه ای از اجتماع نسخ شده گذشته است. نسلی که آرمان دارد اما این آرمان به هیچ گونه نتیجه ای نمی انجامد. شاید بهتر باشد نخست به طیف طبقات سنی جامعه ایرانی پس از انقلاب و به طور کلی تناوب نسلها پس از هر جنگ نگاهی انداخت. هامون از نسل اول است. آرمان خواه و سرکوب شده. نسلی که دچار موج می شود از وحشت جنگ و سرکوبی و بمباران. از هشدارِ خشم و از گَردِ هیاهو. دکتر ثمینی می داند که از این نسل تنها روایتگران خود را نشان خواهند داد. کسانی که وحشت را تجربه کرده اند و آن را دوباره بازگو خواهند کرد. و شاید به نوعی بتوان نویسنده را در امتداد این نسل جستجو کرد، همچون هامون روایتگر. ماهان نسل دوم خواهد بود. نسل ظاهراً بی آرمان جستجوگر. طبقه ای که سعی می کند نسل قبل را درک کرده، اما به شدت نسبت به آن موضع می گیرد و از آن دور می شود. احتمالا این نسلی خواهد بود که ما به آن واژه سوخته را اطلاق می کنیم. آنها نه به سخت اندیشی دوره قبل تعلق خاطر دارند و نه به آسان پنداری آینده. با رجوع به کونتین خشم و هیاهو عناصر این طبقه متوسط برداشت می شود. اینجا نغمه ثمینی ماهان را از طیف نمره پانزدهی ها می خواند. کسانی که همواره وسط قرار می گیرند. نه سقوط می کنند و نه بالا می روند. معلقند و در هوا چرخ می زنند. حتی آنوقتی که می خواهند بپرند سقوط می کنند و حتی وقتی سقوط می کنند نابود نمی شوند. کونتین خود را با یک اتوی سنگین می کشد. اتو را به پایش می بندد و خود را به رودخانه پرت می کند. تعریف این بی هویتی در مرگ خاص کونتین نهفته می ماند. پرنیان نسل سوم روند تکامل اجتماعیست. روندی که ریشه های مشترک در جامعه شناسی تمامی جوامع درگیر دارد. طیفی که نه آرمانی دارد و نه هدفی را دنبال می کند. زنده می ماند برای زنده ماندن و نمی میرد چون چیزی در مرگ نمی بیند. در اندیشه اش نه لاهوت است و نه ناسوت. نه بدایت هست و نه نهایت. در جهان الکترونیک غرق می شود چون در آن جا هویت می یابد. و عموما طبقه ای مریض محسوب می شود. نسلی که با آن همچون جذامیان برخورد می شود و کنتراست عمیق تری در مرزبندی با دیگر نسلها در آن است. نسل سوم پس از جنگ جهانی دوم مشابه این تعریف است. نسلی که نقاشی اش پاپ آرت می شود و موسیقی اش تِرَش و بلک.

با ذکر تمامی این اوصاف ضعف بارزی که در تعاریف این نمونه دسته بندی وجود دارد در نمایشنامه نمود پیدا می کند، و آن نگرش ساده انگارانه و کم عمق در نگاه به طبقات اجتماعیست. طبقه بندیهای میانگینی و تک برداشتی و اثراتشان در استمرار شخصیت پردازی های یکسان، همراه با ماهیتی که می تواند بازپرداختی مکاشفه ای در کاراکتر داشته باشد، این قبیل روایتها را به سمت و سوی همان کلیشه های رایج در بیان نسل ها در عموم متون ادبی و نمایشی می کشاند. باید توجه داشت که در اینجا بزرگ نمایی یا بیان اغراق آمیز در متن حرکات و رفتارها مد نظر نیست که مستقیما باید رجوع کرد به احوال درونی پرسوناژها. به عنوان مثال قرار دادن این نسل سوم در معادلات بی نظم جنسی و در جهان مدرن تکنولوژیکال آسیب گر.

با این حال خلق فضایی دلنشین و مطبوع این نوع فرآیند نگرشی به نمایشنامه را تلطیف کرده و فرصت را برای ابراز دغدغه های نویسنده از آن چیزی که در مورد آناتومی خانواده در جهان اکنون تصور می کند، فراهم می آورد.

کیومرث مرادی کارگردان گروه تجربه ایران که پیشتر در نمایشهای متعددی با نغمه ثمینی همکاری داشته است، این بار دست به ترفندها و ابزارهای جدیدی برای اجرای نمایشنامه خانه می زند. او سعی می کند با مولتی مدیا فضای مجازی مورد نظر خود را پرداخت کرده، و علاوه به دست زدن در تجربه ای نو، هذیان و توهم اشخاص تعریف شده را به نمایش بگذارد. مرادی با استفاده از میزانسن های تقارنی، تصاویر ویدئویی ضبط شده و زنده، و کارکردهای صدا و آمبیانس نیز اپیزودهای خانه را به هم متصل می کند. کاری که بی شک با طراحی صحنه همخون و عجین می شود. در ابتدا ما با برخوردی از تاریک و روشنی صحنه آذر و رویایش روبروییم و نیز تصویری از یک خانه دو طبقه. این شاید خلاقانه ترین برخورد حرکتی در نمایش تا پایان باشد. چرا که ورای آن در سطوح دیگر صحنه، متاسفانه محدودیتی که دوربین و پروژکشنها ایجاد می کند اجازه استفاده از طیف وسیعتر صحنه را به کارگردان نمی دهد. این مشکل به خصوص در صحنه رویا و مرد به اوج می رسد و پرداختی خلاقانه تر می شود. با این همه استفاده ظریف و به جا در لحظات کوچک این شکست را با پیروزی عوض می کند. چتینگ پرنیان یا تبلیغات مایع ظرفشویی و یا موسیقی پرواز ماهان، همه و همه با خلق موقعیتی فانتزیک، راه را بر ضعف های صحنه ای می بندد.

موسیقی مناسب یکی دیگر از ویژگیهای نمایش خانه به حساب می آید. انکیدو دارش یکبار دیگر با استفاده از تنال ها و ترکیبهای صدایی، جاپرکن مناسبی برای تقطیع های بی شمار نمایش به حساب می آید و نیز حضور به جای نور و به کارگیری آن در شکل هندسی احجام در پیشروی این فرآیند بی اثر نیست. هرچند که در پاره ای اوقات فدای تصویر روی پرده می شود.

در پایان، اشاره به بازیهای یکدست و مطلوب بازیگران، به ویژه پیام دهکردی و هدایت هاشمی که پس از چند نمایش توانست به اسلوب و پتانسیل ویژه خود بازگردد، خالی از لطف نیست. و نیز بازگشت یکی از با استعداد ترین بازیگران تئاتر، مهدی سلطانی، به روی صحنه از نکات بارز و مهم نمایش خانه به شمار می رود.

پیام لاریان - روزنامه امتیاز

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 19:31 |
این روزهای ما...

این روزها شاهد برگزاری انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در ایران هستیم و تمامی کاندیداها ( شاید به ناچار ) در باب پرداخت و توجه به هنر و جامعه آن، وعده ها و برنامه هایی ارائه می دهند. ( که البته پیشتر هم بود و عموما هم زود فراموش می شود )لازم دیدم مطلبی در این باره بنویسم که در روزنامه امتیاز چاپ شد.

هنر نوعی از پراتیک اجتماعی محسوب می شود که کالا به جامعه ارائه می کند و به نوعی بر مناسبات اقتصادی تاثیرگذار است. بابک احمدی پژوهشگر ساختارشناس در باب رابطه هنر و سیاست می گوید : « ساده‌ترین و سرراست‌ترین رابطه‌ای که می‌توان متصور شد، تأثیر سیاست بر محصول هنری به عنوان کالایی اقتصادی در کنار دیگر محصولات بازار است. » لذا با این دیدگاه تحولات سیاسی و ارضی نخستین تاثیرات خود را بر هنر عرضه می کند و مناقشات آن ، اولین باری که بر گرده محدوده های فنی و علمی می گذارد، به شانه هنر سنگینی می کند. لاجرم شاید جمله کافکا درباره حکومت و هنر درست از آب درآید. کافکا در پاسخ نظری از گوستاو یانوش می گوید: « حکومت حکومت است. چه زور باشد و چه زر و چه اهل خرد. باید قبول کرد که به ناچار حیاتی ترین هدفش حفظ بقاست. حاکمیت شعور هم مشمول همین قاعده است. چون هدف هنر تغییر بنیادین جهان است و به همین علت هنرمند موجود خطرناکی برای حکومت قلمداد می شود »

انتخابات در ایران چه با وعده های پوپولیستی خود و چه با تفکر سانتی مانتالیستی کاندیداها فرصت مناسبیست که هنرمند بیان دردهای خود را در آن منتشر کند. در حال حاضر نیز اهالی نمایش سخت درگیر فرصتهای مطالباتی خود از انتخابات هستند و نامزدها نیز منجی وارانه تمامی این مطالبات را پاسخی و وعده ئی می دهند. احمد شاملو می گوید: « منجی جهان کسی است که ضرورت هنر را درک کند. ضرورت هنر را برای محقق کردن رسالت هنر » و درک این ضرورتها و مشکلات آنها نخستین تعارض هنرمند با رئیس دولت کشورش است. بی شک معضلات و مشکلات تئاتر در ایران بر هیچ کس پوشیده نیست. اما چهارچوب بندی این مشکلات – با آنکه سخت می نماید – اصلیست که چه هنرمندان نامدیر و چه مدیران بی هنر در پی آنند. ریشه های مشترک این مشکلات شاید کلان بودن مجموعه آن است. ریشه هایی مشترک از اقتصاد بی برنامه و کمبودهای عمیق ساختاری که معمولا با تخصیص بودجه های دولتی به قولی کاسه آن از آش خالیست. با این همه بخش دیگری از انتقاد اهالی تئاتر به ایدئولوژیهایی بر می گردد که با منطق های قبلی جوابی نگرفته اند و نوعا سرکوب شده اند. هنرمند آزاد است از منظر خود به جامعه نگاه کند و انسان را آنگونه که می خواهد به تصویر کشد. همین دیدگاه در نگرش او به سیاست نیز وجود دارد. او حتی قاعده های حکمت های تئوتراتیک را - که اصول در آن محکم تر و تغییر ناپذیرتر از حکومت های دیگر است - به چالش می کشد و از دل آن برداشتی متناسب با روح خود که انسانیست مستقل، به جامعه ارائه می کند. این زیرساخت دوم مشکلات هنرمندان تئاتر، پس از روساخت کمبودهای مالی و مکانی ، بدون شک مهمترین دغدغه آنها در مورد تغییر و تحولات آینده در سیاست داخلی ایران است.

هنرمند اولین نمای پروپاگاندا برای انتخابات است و افسوس که همیشه پیاده نظام واقع می شود. در همین حوالی ، چهار کاندیدای محترم توجهاتی کمابیش متفاوت با هم در مورد تئاتر ارائه کرده اند. ظاهر قضیه در آن است که برگ برنده به سوی کاندیدای سبز است که با توجه به هنرمند بودن ایشان و همسرش، این مقبولیت را یافته که یارانی چون اهالی تئاتر داشته باشد. سیاست های دولت در چهار سال گذشته بی هیچ جبهه گیری سیاسی نخستین ضررهای خود را به پیکره تئاتر زده است. با این همه تلاشهای رئیس مرکز هنرهای نمایشی باعث شد که بخشی از این تخریب سیستماتیک به عمل نرسد. اجراهای اساتیدی چون بیضایی، سمندریان و رفیعی کمبودهای آماری را در تهران جبران می کند. اما به واقع وضعیت تئاتر شهرستان نیز به این گونه است. مهجور ماندن اساتید شهرها از سالنهای نمایش، عدم رقابت در بین گروهها و از همه مهمتر فقر شدید مالی و ساختمانی در این تئاتر، آخرین تیر به پیکره نحیف تئاتر شهرستان بود. تعطیل شدن جسته گریخته جشنواره های استانی نیز، مزید بر علت، باعث شد که تئاتر شهرستان در دولت نهم رمقی برای برخواستن نداشته باشد.

و اما دولت دهم. شاید امتیازی که دولت دهم – هر که باشد –به هنر خواهد داد، کماکان بیشتر از ظرفیت های دوول گذشته نباشد اما بی گمان این فرصت معارضاتی برای هنرمندان و به خصوص اهالی تئاتر خواهد بود که کمربند خود را کمی سفت تر کنند و به قولی از گل در آیند. رفع معایب مشکلات روساختی تئاتر از جمله ایجاد سالنها و رسمی کردن عوامل به عنوان عضوی از اداره کار و پرداختن به بیمه آنها و نیز اختصاص بودجه ویژه به آثار شهرستانی و تبادل و کارگاه فرهنگی میان ملتها، شکل ظاهری قضیه است و در بطن، رها کردن هنرمند از پیله های ناخواسته و خودسانسوری های ناگزیر و ایدئولوژی های مناسبتی و اجباری و وصولی، بزرگترین و عمیق ترین آرزو و خواسته هر هنرمندی به خصوص هنرمند نمایشی از دولت مطلوب خویش است. دولتی که ضرورت هنر را به خاطر هنر درک کند و یادش نرود قدرت طلبی که فارغ از اجتماع خود و دردشان ،چنگ می نوازد و شعر می گوید و نقاشی می کشد، بی واسطه هنر را به ریشخند گرفته است.

پیام لاریان - تهران

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 14:51 |

نگاهی به نمایش مادرمانده به کارگردانی حمیدرضا آذرنگ و نیما دهقان

 

یاد مادربزگ دوستم بخیر

 

دوستی می گفت: « دستپخت مادربزرگم بسیار خوب بود. وقتی می رفتیم خانه اش بوی برنج دانه درشت عطری بود و زعفران پرمایه روی آن. قورمه سبزی می پخت با لیمو امانی بسیار و خورشت بادمجانش اهالی کوچه را هم در خانه می کشاند. اما این وسط همیشه یک اشکال کوچک بود. پیرزن کنار آدم می نشست و تا خود خرخره آدم برنج نچپاند دست بردار نبود. هر چه می گفتیم مادرجان بی خیال، راضی نمی شد. دیس را تا ته قلمبه می کرد توی حلق آدم. قاشق را می گرفت و دنبال آدم راه می افتاد و نمی خوردی اشکش دم مشکش بود. هر چه هم می گفتیم، می گفت لابد غذا بد شده، لابد من بد بودم و تو دوستم نداری و خلاصه درد شکم بود و پرخوری. سی لاکس و خاک شیر و... هم افاقه نمی کرد. ناچار بودیم چند روزی گشنگی بکشیم تا معده بتواند آن همه غذا را در خود جا دهد. چه می شود کرد؟ مادربزرگ است دیگر »


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:58 |

نگاهی به نمایش « عجیب ولی واقعی »

 

نمایش عجیب ولی واقعی به کارگردانی یاسر خاسب این روزها در تئاتر شهر به صحنه رفته است. فرصتی دست داد تا به واسطه نقدی که باید برای روزنامه امتیاز می نوشتم دوباره این کار را ببینم و با یاسر هم گپی مختصر بزنیم. به هر حال ممکن است این نقد به علاقمندان پرفورمنس در ایران کمکی بکند. 

 

هنگامی که نخستین صحنه از نمایش « عجیب ولی واقعی » به کارگردانی یاسر خاسب آغاز می شود، طرح یک سئوال در ذهن متبادر می گردد. آیا قرار است تماشاگر رقصی مدرن ببیند یا یک پانتومیم یا حتی یک اثر پرفورمنس ورای هر تعریف متدولوژیک دیگر. حجمی بزرگ از سقف به روی سطح می افتد و صدای هول انگیزی ایجاد می کند. آنگاه نور به ملایمی بر دو طرح اندام می افتد و حرکت آغاز می شود. شاید اینگونه است که اولین تصویر از این نمایش، برداشتی آزادانگارانه از بدن و حرکت، خارج از ساختمان طرح و ایده ی قالبی اجرا را به مخاطب عرضه می کند و یاسر خاسب سعی در آفرینش گونه ای متفاوت از آنچه کمتر تاکنون دیده شده است دارد.

نشانه گذاری حرکت پدیده بزرگی برای رقصندگان قرن بیستم است که با روشی چون لابانوتیشن   (labanotation  ) آغاز می شود.این نشانه گذاریها در فاصله ای کمتر از یک قرن به شکل پدیده امروزی رقص مدرن در می آید که بی واسطه تنها در تمیز دادن بین کلیت و ضرباهنگ ، رقص موزون را انقطاع می دهد. این شیوه به نوعی بر روی حرکات زندگی روزمره انسان -و نه تخیلات و تصورات و احساسها و عقل او- کدگذاری کرده و نقش برجسته ساز ایفا می کند. مرس کانینگهام رقصنده شهیر آمریکایی می گوید: « فکر نمی کنم که رویاها در رقص تاثیر وافری داشته باشند. این بیشتر افه هائیست که می بینیم. دنیا پر از حرکت است و این مرا جذب می کند»

آنچه امروز از آن به رقص مدرن یاد می شود، نمایه ای متفاوت از پیش انگاره های مستدرک درباره رقص است. بی شک با اسلوب دراماتیک تئوریزه شده نمی توان تعریف درستی از رقص مدرن به جا آورد و این معمولا اشکالیست که چه در رقصندگان و چه در اجراگران پرفورمنس در ایران وجود دارد. رقص معاصر عموما نمی تواند با تعریفی که در حوزه ادبیات از داستان است موقعیت خود را اثبات کند. بدون شک فیزیکال پرفورمنس منطق ادبی خود را می جوید و تعریف داستانی از یک روایت در غربال زبان بدنی استریلیزه می شود. این ایراد متاسفانه وجود دارد که رقصندگان ما با پیشزمینه های تئاتری خود وارد منطقی دیگر می شوند که روایتی مجزا از هرگونه عناصر داستانی گذشته می طلبد.

با این همه برداشتی که از نمایش عجیب ولی واقعی در ذهن جا می افتد، مرزی خاکستری بین این گونه ی حرکتی با تعلقاتی به نمایش ایمایی ست. عموما خلاصه شده ترین و البته سطحی ترین تعریف از ایما و اطوار به جمله « تقلیدی بی زبان » ارائه می شود که با همه عام نگری در اولین حالت ابزار دراما را لحاظ می کند. در بیانی ساده تر پانتومیم به نوعی بازتابنده داستان است در برابر رقص معاصر که قابلیت بازتابندگی این داستان را فیلترگذاری می کند. بی شک تقلید رجوع به حرکت می کند و حرکت وابسته به عمل است و اکسیون که جریان خواهد ساخت. و جریان است که بن مایه داستانی به خود می گیرد. آنوقت است که می توانیم این گذاره را ایجاد کنیم که هر شکل داستانی بی شک در خود عناصر دراماتیک را پنهان دارد. با این حال برداشتی درست از پانتومیم به تعریف اخص خود در یک فیزیکال پرفورمنس می تواند رگه های جذابی در آن جا بیندازد. این اتفاق تا حدودی زیاد در نمایش خاسب شکلی عملی به خود می گیرد. او می تواند این تلفیق را زمینه ساز یک مفهوم عام با گذاره های داستانی به جا کند و استیلای نمادگرایانه اثر خود را به منثه ظهور برساند. هیاکل انسانیِ جدا افتاده ای در دو قالب، با طرح شماتیک ماهیچه های آدمی، بالا تنه و پائین تنه انسانی را نشان می دهد که در تمامی طول نمایش سعی در ساخت انسان دارند. این دو قالب در صفحه ای سیاه با حرکاتی غلو آمیز به جدا افتادگی و البته تقابل شهوت ها و توان از یکسو و احساس و عقل از سویی دیگر می پردازند. و در نهایت جذب این دو تنه جدا افتاده به ترکیب انسانی کامل منتهی می شود. این انسان کامل سخن می گوید، پا می زند و فریاد می کشد، خطابه سر می دهد و از پوسته خود بیرون می آید. آنوقت است که فرصت محکوم شدن در می رسد و به اصل خود باز می گردد. به تجسد پاره پاره ای که در همه چیز کنکاش می کند و می جوید تا تکه های گمشده اش را بیابد. استفاده مناسب از بدن بازیگر و بیان بدنی به همراه بهره گیری از آمبیانس به جا در تشکیل این مفهوم در بی روایتی کمک می کند.

با این همه از منظر اجرایی ضعفی که در طول اجرای نمایش کمی از برجستگیهای اثر به نسبت اجرای پیشین آن در جشنواره فجر می کاهد، کرئوگرافی جدید این نمایش بخاطر تغییر بازیگر است که تا حدودی نتوانسته است بیان روایت مورد توجه خاسب را به مخاطب عرضه کند. هرچند که نقص دیگری در این نمایش تا حدی مرتفع شده است. و آن موسیقی و آمبیانس صدا و به ویژه استفاده به جا از نور که علاوه بر نمایان کردن سطح تیره اندام رقصندگان، در ساختن اتمسفری از ترس فضا و توحش پیکره ها، به این نمایش ارزشمند تزریق می شود. استفاده از نورهای زاویه ای با شفافیت کم، عدم استفاده از نورهای تخت و شارپ، و شاید اگر می شد استفاده از نور ماورا با تلورانس مناسب حرکات، که می توانست کیفیت بهتری را در تصویرسازی موقعیت به نمایش بگذارد.

در هر حال با هر وصفی که شد یاسر خاسب بی شک نمره قابل قبولی را از تماشاگرانش دریافت می کند و در تهییج و حرارت نظاره گران به پیروزی دست می یابد.

در پایان نمایش فرصتی شد تا با یاسر خاسب در این باره گفتگویی داشته باشیم. خاسب مشکلات نمایشش را زمان نامناسب اجرا می داند که باعث شده با بازیگری دیگر در فرصتی کوتاه کار را به اجرا برساند. وی همچنین از برخورد بعضی اهالی تئاتر شکوه می کند و از عدم همکاری آنها اظهار گله دارد. او در مورد سیستم اجرایی اش تلفیق رقص معاصر و پانتومیم را با گرایشی بیشتر به سمت پانتومیم عنوان می کند و نشانه گذاری و کرئوگرافی کارش را بسیار سخت می داند. خاسب می گوید: « از کودکی کارهای رزمی کرده ام و بیشتر خود را متکی به بدن می دانم و از برخوردهای سخت با این بدن هراسی ندارم.» وی همچنین تغییر بازیگر و قابلیت های متفاوت بازیگر جدید ( افشین غفاریان ) را دلیل تغییرات بسیار نمایش نسبت به جشنواره عنوان می کند و ضمن ستایش از موسیقی و صداسازی زنده فرشاد فزونی نوید اجرای اثر دیگری را در تابستان امسال به تماشاگران می دهد.

نمایش عجیب ولی واقعی هر روز ساعت 19:30 در کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر به اجرا در می آید.  

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:52 |
آنتراکت

چه می شود کرد؟ چه می شود که تواند کرد؟ چه باید تواند کرد؟. تئاتر خصلت خون است. رگ نیست، خود خون است. فضا می خواهد و انسان. و بی انسان هیچ. لاجرم خالی می شود و دیگر هیچ. نه نمایه ای می ماند و نه طرح گچی مجسمه ای. نه ساز به صدا در خواهد آورد و نه مجاز امولوسیون و سلولوئید. تنها یک انسان است و بیش هم شاید

. النور دوسه می گوید: « برای حفظ تئاتر باید به تخریب آن پرداخت. همه بازیگران چه مرد و چه زن ناچارند در این طاعون بمیرند » پس به راستی راه گریز نیست. آنچه از روی آن می خوانیم نمایشنامه نخواهد بود. حقیقت صدای ماست که زاده می شود تا به گونه ای آرام گیرد و از بین نرود. گارسن در آخرین گفتار دوزخ نوشته سارتر می گوید: « به سیخی احتیاج نیست. دوزخ دیگرانند» و نمایشگر، دوزخ وار سنگ سیزیف را بر دوش می کشد. و بودن سنگ نه معنای دکارتی دارد و نه موضوعیت کانتی. سنگ زاده انسان است و فضا. و تقدم اجرایی دارد نه واقعیت جزایی. انگار با رنج بردن و خون خوردن هم پیاله است اصلا. وقتی که در می گشائیم و می بینیم. وقتی که گوش می دهیم و می شنویم. وقتی که حرکت می کنیم و اجرا می شویم، به ناچار بار انسان دیگری را به دوش می کشیم. شکل مذهبی صلیب ناصری را دارد و طرح ساده دلانه کنکاش آفرینندگی را. کامو می نویسد: «اگر زندگی پوچ اجرای پانتومیم است، عمل آفرینش، بزرگترین پانتومیم‌هاست. یک هنرمند، کل یک جهان را که شبیه دنیای ماست ابداع می‌کند.»

پس بازتابندگی یک اصل است در نمایش. اما مگر جز رنج چیزی می تواند باشد. نور سرخ است بر سطح سرخ. و همگی ناگهان به یکسر نیست می شود. چه کسی پیدا می شود که ببیند؟ و به راستی رنج دیده نمی شود چرا که مفاهیم دریافتنی بی گمان انگاره هایی ماتریالیستی بیش نیست. رنج حضور آقای الف از دکتر استوکمان بیشتر است و انتظار جناب ب در پوسته استراگون را هیچ گودویی تاب نخواهد آورد. پس این بازیگر در خود خواهد شکست و تنها خواهد ماند. به تنهایی بی واسطه ای با ضمیر نقش و استخوان بندی اجرا. و تنهایی ساختگیِ پرسونا، همسنگ عریانی تنهائیهایش نخواهد بود.

روزی بازیگری در نمایشم بازی می کرد. قرار بود عروسک گردانی باشد با عروسکی شاداب و شنگ که ریسه تماشاگر را از خنده در می آورد.-  اینجاست که حافظه های عاطفی، تنه های عضلانی را چنگ می زند و حنجره را مرتعش می کند. اینجاست که تمرکز درس اول بازیست و حافظه هوشیار حکمران بدن می شود - .  پس او چاره ئی نداشت جز آنکه  از سیاهی هفت پدرش به سفیدی سالن بیاید و فضا از انسان خالی نشود.

بنابراین من نقش تازه می کنم. در هیئات نویسنده ای. در هیئات کارگردان نامعظم صحنه های معظم. در هیئات بازیگری کوچک بر قابی بزرگ با وسعت صدایی زیر رزنانس نهنگ و استماع مورچه. و تازه می شوم و آرام. و به آرامی تازه می شوم. آنوقت است که بی واسطه دیگر من نیستم. انسانی خواهم بود هویت باخته و به ناچار فروخته شده. در لای سطورها و کلام. در جرز خط ها و میزانسن ها. در بی نشاطی اندام و صدا. و اجبار می شوم که خود نباشم چرا که تئاتر حقیقت خون است. خونی که در رگهای تو یکبار پاشیده می شود و پادزهرش به سادگی چیزی جز اسباب کشی به ارض لا یموت نیست. و اجبار می شوم که پرده باز شود و روی صحنه بایستم.  و اجبار می شوم که به نور نگاه کنم و هیچ دیده شود جز من. و اجبار می شوم که دهانم باز شود و بگویم. اندامم بتابند و حرکت کنند. و آنوقت اجبار می شوم که به رقص در آیم. بی هشدار زمان که چه می شود کرد، چه می شود که تواند کرد ، چه باید تواند کرد؟

و مزمور داوود در سرم می پیچد: « خدایا، رنج هایم را به رقص مبدل ساخته ای » ................. آرام می شوم.  

 

۲۳ اردیبهشت - تهران

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:43 |

بهاریه                                                                                        برای صادق صفایی

 

ماهی قرمز در حباب چرخ می زند و یکی دیگر از پولکهایش می ریزد. پدرم می گوید قارچ گرفته. و من به یک پیتزای بزرگ فکر می کنم که قارچهای پر شده دارد و پنیر زیاد. و به شکمم که دارد نقاره می زند.

پدرم می گوید دیگر ماهی نمی خریم. سال آینده ماهی نداریم. این را می دانم. پدرم هرچه بگوید همان می شود.. پدرم می گوید این ماهی ها پرورشی اند. در برکه زنده نمی مانند و زود می میرند. راست می گوید. و من فکر می کنم این ماهی در یک برکه لجن گرفته و محبوس میان درختان، چقدر بیشتر از این پولکهایش می ریزد. یک برکه آرام بین خش و خش برگهای درخت کال با قارچهای قرمز و سفید ساحل گل آلود، با بوی تندشان که افسنتین را یاد آدم می آورد.

پدرم در حباب ماهی نان خرد می کند. مادرم می گوید این ماهی ها را نباید غذا داد. اما پدرم معده ماهی ها را درک کرده. مثل من که مثلا رژیم دارم و دلم چلو کباب سلطانی می طلبد با زعفران روی برنجش. و آجیل ها و شیرینی هایی که مثل ستارگان دب توی چشم غش رفته ام می درخشند.

مادرم می گوید یک سین کم داریم. راست می گوید. یک سین کم است. سکه. سکه نداریم. توی جیبهایمان هم که شپشها دارند قاپ می اندازند و شیشکی می کشند. پدرم سیر می آورد. می گوید فرقی نمی کند. مهم هفت سین است که ... راست می گوید. فرقی نمی کند.

روبروی آینه می نشینم که موج دارد و موجش می افتد روی دماغم و کجیِ دماغم راست می شود. ماهی هم آنجاست. توی آینه با آن قارچ هایش حرکت کوچکی می کند و سرخِ تندش می پاشد به سفیدی سقف و آفتابگردانهای تابلو. عکسم توی آینه است. با سماق و سرکه و سیر. شور شور و ترش ترش و تند تند. یله کرده بر موج وقتی سرم را بالا می آورم و حلالی آینه عمود می شود بر شمع و قرآن با آن جلد مخملی که نوک انگشتان آدم را نوازش می کند.

پدرم می گوید سال دارد تحویل می شود اما این سبزه های لاکردار هنوز درنیا مده اند. راست می گوید. سبزه ها انگار کچلی گرفته اند. انگار قارچ دارند اصلا. سبز هم نیستند. تازه سبز هم که بودند کوتاهند مثل قد و قامت آبا و اجدادیم.

مادرم می گوید بیائید، سال دارد تحویل می شود. راست می گوید. دارد تحویل می شود. برادرم می نشیند کنارم و من چشم می دوزم به ماهی و حباب. ماهی چرخ نمی زند. همان پائین خوابیده. قارچ دارد و قارچ هم خوب نیست برای ماهی. دیگر توی آینه نیست. مادرم توی آینه نشسته با سمنو و سیب. بوی شیرینی می دهد مادرم و بوی گیاغ سبز.

پدرم نیست. توی آشپزخانه دارد ماهی ها را سرخ می کند انگار. بوی ماهی می آید و سبزی. بوی ماهی قارچ نگرفته. مادرم صدایش می کند. می آید و کنارش می نشیند توی آینه.

یک سکه توی کاسه هست. یک سکه زرد کوچک. فقط چند ثانیه دیگر توپ می زنند و سال نو  می شود. چه فرقی می کند چند ثانیه دیگر. توپ می زنند و ساز و نقاره. شیرینی ها خورده می شوند و سبزه رشد می کند. رشد می کند و می رود تا سقف و روی سقف حرکت می کند  لای لامپها و مهتابی ها. لای تَرَکها و پوسته ها. بعد گلهای سفره در می آیند و آن قارچهای سفید و قرمزِ کنار برکه. و سبز می شود درخت کال از لا به لای کرکره ها و پرده ها که برگهایش سایه می اندازد روی آجیل ها و میوه ها و ماهی چرخ می زند توی آب سبز برکه لجن زده.

***

مادرم می بوسدم. توپ زده شده و صدای ساز و نقاره می آید. توی حباب، ماهی دیگر تکان نمی خورد.

 

 بهار 88

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 12:41 |
برندگان اسکار ۲۰۰۹ اعلام شدند.

در فهرست کاندیداهای کسب جایزه اسکار، فیلم «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» در 13 بخش نامزد دریافت اسکار شده بود. فیلم میلیونر زاغه نشین نیز در ده بخش نامزد دریافت جوایز اسکار شده بود که سر انجام فیلم میلیونر زاغه نشین موفق شد هشت جایزه این دوره اسکار را به خود اختصاص دهد. ضمن آنکه فیلم «سرگذشت عجیب بنجامین باتن» نیز توانست سه جایزه اسکار را از آن خود سازد.

 برای دیدن لیست کامل برندگان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید. همچنین برای دیدن قسمتهایی از مراسم بر روی لینک اسکار در پیوندهای وبلاگ کلیلک نمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 14:17 |

روزنامه پنجره ها

« خواب دیدم دارم تجزیه می شم. خواب دیدم کرمها دارن از تو گوشهام می زنن بیرون. خواب دیدم تمام تنم شده پر ازکرمهای کوچیکِ سیاه. دارم دست و پا میزنم و زجر می کشم. خواب دیدم دستم به هیچ جا بند نیست. انگار دارم سقوط می کنم. خواب دیدم پاهام مثلِ چوب رفتند تو زمین. تو زمین انگار که میخ شده باشن».


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:37 |

نامزدهای اسکار ۲۰۰۹

نامزدهای اسکار ۲۰۰۹ اعلام شدند. باز هم تب اسکار ما را جو زده کرد. مورد عجیب بنجامین باتن را ندیدم اما مورد عجیب کاندید شدن در ۱۳ رشته این فیلم بود. به هر حال دیوید فینچره. احتمالا آکادمی هم طبق روال دو سه سال گذشته تصمیم داره اشتباهاتش در مورد کارگردانهای مطرود از اسکار رو جبران کنه.ولی راستی... به ما چه. وقتی فیلمهاش هم گیرمون نمی یاد. در هر حال تب جشنواره فجر و بی بلیطی و همه اینا این چند روز باعث شد جای تئاتر فجر که هر کاریشو دیدم از اون یکی مزخرفتر بود بیام سراغ اسکار و تب و تاب غریبش...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد