نگاهی به نمایش « خانه » نوشته نغمه ثمینی، به کارگردانی کیومرث مرادی
در چشم تلخ هامون...
یکی از روزهای خرداد یا تیر 1388 است. هامون دارد می میرد و این را هیچ کس نمی داند. همه اعضای خانه یادشان رفته و هامون به تنهایی به گذشته نگاه می کند و اشک می ریزد و می لغزد و جان می دهد. هامون طاس است و سرش زیر نور برق می زند. مهربان است و چشمهایش پر از اشک می شود وقتی یادش می آید رویا، مادرش، سرش داد زد مادرمرده. آخر آنموقع ها فقط هفت سالش بود و حالا که حدود سی سالش است هنوز هم آن را فراموش نکرده. هامون اسباب خانه سازیش را بر می دارد و در خانه چرخی می زند. به بابا آذرش نگاه می کند که شبها پشت پنجره می ایستد و به رویاهایش که زنی زیباست با لپهای گل انداخته و چشمهای بزرگ براق و... می اندیشد. به بابا آذر که حسرت یک لکه چربی را می خورد. حسرت لکه چربی که مامان رویا به آن عشق می ورزد و هر روز آن را می سابد تا پاک شود. بابا آذر هر شب پشت پنجره می ایستد و چشم می دوزد به خیابان. بعد با خود حرف می زند. انگار با زنی حرف می زند که نیمه شب تصمیم گرفته به اتاقش بیاید. کمکش می کند که بیاید بالا و کنارش بنشیند. ولی نمی شود. بابا آذر می داند که رویا دیگر دوستش ندارد. رویا سرش توی کار خودش است. هامون هم این را می داند. مامان رویا نمی تواند در چشمهای هامون نگاه کند. از آن وقتی که صدای بمب آمد و سر آذر داد زد و به هامون و ماهان گفت مادر مرده دیگر نمی تواند در چشمهای معصوم هامون نگاه کند. مامان رویا عاشق است. ولی نه عاشق آذر. نه عاشق چربی و ماهیتابه و نخود. عاشق قهرمان یک سریال کره ای یا ژاپنی یا... چه می داند؟. مردی که هر هفته یک بار می آید و با رویا صحبت می کند. کسی که می خواهد رویا را با خود ببرد اما هیچوقت نمی شود. رویا می داند که حالا دیگر قسمت آخر است و باید تصمیمش را بگیرد. سریال دارد تمام می شود و زمان هم که... اما رویا نمی تواند. نمی تواند خانه را رها کند. بخاطر هامون شاید. به خاطر ماهان و پرنیان. پرنیان... هامون شبها پشت در اتاق پرنیان گوش می ایستد. می داند پرنیان حال و روز خوبی ندارد. دارد مادر می شود اما هیچ کس این را نمی داند. شبها با پدر بچه اش و با خود بچه حرف می زند. هر شب قرص می خورد و در وان می خوابد تا بچه بیفتد. آخر هیچ کس نمی داند که آنها صیغه محرمیت خوانده اند. آخر هیچ کس نمی داند که پرنیان دیگر دختر نیست. به جز هامون. هامون کچل بیچاره که پشت درگاهی برای پرنیان گریه می کند. و پرنیان رنج می برد. از دست زخم زبان ها و غرولندهای رویا. از عشوه ها و ریاکاری مادرشوهرش. از بی آبرویی و از درد و از... اصلاً از همه چیز، حتی از هامون که به در می کوبد و می خواهد کمک کند.
ماهان روی پشت بام است. هامون از آن پائین او را می بیند. هزارها بادکنک به تنش آویزان کرده و می خواهد برود آن بالاها. برود توی آسمان و از دریای خزر بگذرد و با مهسا جانش بروند آنطرف آب پناهنده شوند. بروند آنجا که می شود ازدواج کرد. ماهان خیلی می فهمد. ارتفاع را در جاذبه ضرب کرده است و با انتگرال کشش و مجذور مستقیم هوا ملغمه ای ساخته برای پریدن. ماهان همیشه درسش خوب نبوده. قبلاً فقط نمره پانزده می گرفت. هیچ کس هم کاری به کارش نداشت. آزاد بود که پانزده بگیرد. هامون این را می داند. اما بعد یکهو رتبه کنکورش شد 14 و دیگر.... حالا ماهان آزاد نیست. انگار همه می خواهند او معجزه کند. معجزه. چون احتمالاً رتبه های خوب کنکور توانایی معجزه دارند. پس ماهان می پرد. بدون مهسا. چون مهسا هست و نیست. شاید می ترسد. شاید رفته پیش...
ولش کنیم. نترسیم. دیوار خانه آنقدرها ارتفاع ندارد. اصلا به یک متر هم نمی رسد. و ماهان صاف می افتد در دستهای هامون.
حالا دیگر، شب مردنِ هامون است. و عجیب که هیچ کس نمی داند. اصلاً برای چه باید بدانند. آذر پشت پنجره اتاقش با معشوقه حرف می زند. رویا منتظر تکرار سریال است تا برود و زندگی جدیدی را آغاز کند. پرنیان زور می زند بچه اش بیفتد و ماهان سعی دارد دوباره بپرد . پس هامون در خانه چرخ می زند و خانه سازیهایش را برای همه می گذارد. در این اتاق و در آن اتاق... و بعد می رود در گوشه ای بمیرد... شاید.
نمایش « خانه » نوشته نغمه ثمینی و به کارگردانی کیومرث مرادی، آخرین اثر گروه نمایش تجربه ایران است که این روزها، 30/20 عصر در تالار قشقایی مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه می رود. در این نمایش پیام دهکردی، مهدی سلطانی، نگار عابدی، هدایت هاشمی،ستاره پسیانی، نازگل نادریان و محسن رستگار ایفای نقش می کنند.
اولین اشاراتی که ما را به درونمایه نمایش خانه راهنمایی می کند، به پرداختی اپیزودیک و در عین حال رفتارشناسانه از آناتومی ساختاری یک خانواده ایرانی منتج می شود. خانواده ای که هر روز از هم دورتر می شوند و محیط خانه آنقدر کوچک می شود تا بر آنها محاط گردد. این نوع بازپرداخت اپیزودیک از برش حقیقی زندگی کاراکترها ، صرفاً اعلام تصویر سازی بی موضع نیست که به طور تلویحی هدف در به چالش کشیدن زیرساخت فرهنگی و تعریض به شالوده بنایی خانواده در بی هویتی زمان حاضر، دارد.
دکتر نغمه ثمینی در این بازپرداخت تعمداً یا غیر تعمداً با الهام از روایت شخصیتی و پرداخت موقعیتی رمان خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر، به بازسازی روابط یک خانواده با محیط - و نه با هم - در یک شب از اجراهای هر روزه نمایش می پردازد. این شباهت ها فارغ از روند متدولوژیک نمایشنامه، جزئیات نسبتاً مشابهی را با منبع مذکور تطبیق می دهد:
هامون شبیه بنجی ست. بنجی شیرین عقل از خانواده جیسون که نگاه خود را از ارتباط اعضا و وقایع خانه روایت می کند . پرنیان نیز گویی کدیست که روسپی وار کودکی در شکم دارد. کدی که در ادامه رمان از خانه طرد می شود. ماهان شبیه کونتین است. به نظر می رسد که او نیز مانند کونتین خشم و هیاهو متفکرتر و در عین حال پریشان تر از بقیه است و شکل پریدن خودکشی گونه اش ما را به مرگ کونتین اشارتی می دهد. خودکشی که ظاهراً این بار مانند مرگ کونتین فرجامی ندارد. شبح زوال در راه است. اضمحلال شخصیتها در محیطی اینچنین و با نوع نگاه بنجی وار هامون به وقایع سبب می شود که این خانه هر لحظه کوچکتر شود تا آنکه بطور کلی از هم بپاشد. با این همه به نظر می آید که مرگ هامون تنها راه بازگشت افراد خانواده به سوی هم و نقطه اتصال مجدد آنها به هم است.
هامون در حال احتضار است و در همان حال به خانه فکر می کند. به آذر و اندوهش در پشت پنجره اتاق. به رویا که یکسره رویاست. و قهرمان سریالی که به او دل بسته است. به پرنیان و کیبورد و مانیتورش. به جنین شکم پرنیان که پا به دنیای سیاهی می گذارد که مادرش را در بر گرفته است. به ماهان و مهسای ماهان و به بادکنکهایشان. و همه چیز بی ذره ای تغییر و بی مانع انجام می پذیرد. همچون گفته مترلینگ که می گوید: « مثل این است که طبیعت نمی داند چه می خواهد یا اینکه هر چه را انجام می دهد در اختیار او نیست»
در روند تطبیقی با خشم و هیاهو آنچه که خانه را متمایز می کند تاکید نویسنده بر خانه ماندن و گسسته نشدن پیوندهای این فضاست. کاراکترها از خانه دل نمی برند و همواره به آن وابستگی خواهند داشت. آذر گوشه ای می خوابد و سعی می کند رویاهای کوچکش را در دل خاموش کند. رویا با قهرمانش وداع می گوید و خود را باز سرگرم ور رفتن با لکه چربی ماهیتابه می کند. این بار سعی می کند در چشمهای هامون نگاه کند و با او حرف بزند. پرنیان بچه اش را می اندازد تا بتواند در خانه بماند و ماهان جایی سقوط می کند که خود می داند ارتفاعی بیشتر از یک متر ندارد. همه اینها نشانه بازگشت است و با آنکه کنایه ای ابسوردگون به خود گرفته، گویی واژگانی مناسب تر از گفته های ژیزل ماری به سن پل-رو را نمی توان در مورد آن مثال زد:« سرمستی لذت بخش از خیال پردازی با نوعی تصنع ادبی».
نکته دیگر آن است که نغمه ثمینی تا حد ممکن طبقات این خانه را رعایت کرده، چنان که هامون تکه ای از اجتماع نسخ شده گذشته است. نسلی که آرمان دارد اما این آرمان به هیچ گونه نتیجه ای نمی انجامد. شاید بهتر باشد نخست به طیف طبقات سنی جامعه ایرانی پس از انقلاب و به طور کلی تناوب نسلها پس از هر جنگ نگاهی انداخت. هامون از نسل اول است. آرمان خواه و سرکوب شده. نسلی که دچار موج می شود از وحشت جنگ و سرکوبی و بمباران. از هشدارِ خشم و از گَردِ هیاهو. دکتر ثمینی می داند که از این نسل تنها روایتگران خود را نشان خواهند داد. کسانی که وحشت را تجربه کرده اند و آن را دوباره بازگو خواهند کرد. و شاید به نوعی بتوان نویسنده را در امتداد این نسل جستجو کرد، همچون هامون روایتگر. ماهان نسل دوم خواهد بود. نسل ظاهراً بی آرمان جستجوگر. طبقه ای که سعی می کند نسل قبل را درک کرده، اما به شدت نسبت به آن موضع می گیرد و از آن دور می شود. احتمالا این نسلی خواهد بود که ما به آن واژه سوخته را اطلاق می کنیم. آنها نه به سخت اندیشی دوره قبل تعلق خاطر دارند و نه به آسان پنداری آینده. با رجوع به کونتین خشم و هیاهو عناصر این طبقه متوسط برداشت می شود. اینجا نغمه ثمینی ماهان را از طیف نمره پانزدهی ها می خواند. کسانی که همواره وسط قرار می گیرند. نه سقوط می کنند و نه بالا می روند. معلقند و در هوا چرخ می زنند. حتی آنوقتی که می خواهند بپرند سقوط می کنند و حتی وقتی سقوط می کنند نابود نمی شوند. کونتین خود را با یک اتوی سنگین می کشد. اتو را به پایش می بندد و خود را به رودخانه پرت می کند. تعریف این بی هویتی در مرگ خاص کونتین نهفته می ماند. پرنیان نسل سوم روند تکامل اجتماعیست. روندی که ریشه های مشترک در جامعه شناسی تمامی جوامع درگیر دارد. طیفی که نه آرمانی دارد و نه هدفی را دنبال می کند. زنده می ماند برای زنده ماندن و نمی میرد چون چیزی در مرگ نمی بیند. در اندیشه اش نه لاهوت است و نه ناسوت. نه بدایت هست و نه نهایت. در جهان الکترونیک غرق می شود چون در آن جا هویت می یابد. و عموما طبقه ای مریض محسوب می شود. نسلی که با آن همچون جذامیان برخورد می شود و کنتراست عمیق تری در مرزبندی با دیگر نسلها در آن است. نسل سوم پس از جنگ جهانی دوم مشابه این تعریف است. نسلی که نقاشی اش پاپ آرت می شود و موسیقی اش تِرَش و بلک.
با ذکر تمامی این اوصاف ضعف بارزی که در تعاریف این نمونه دسته بندی وجود دارد در نمایشنامه نمود پیدا می کند، و آن نگرش ساده انگارانه و کم عمق در نگاه به طبقات اجتماعیست. طبقه بندیهای میانگینی و تک برداشتی و اثراتشان در استمرار شخصیت پردازی های یکسان، همراه با ماهیتی که می تواند بازپرداختی مکاشفه ای در کاراکتر داشته باشد، این قبیل روایتها را به سمت و سوی همان کلیشه های رایج در بیان نسل ها در عموم متون ادبی و نمایشی می کشاند. باید توجه داشت که در اینجا بزرگ نمایی یا بیان اغراق آمیز در متن حرکات و رفتارها مد نظر نیست که مستقیما باید رجوع کرد به احوال درونی پرسوناژها. به عنوان مثال قرار دادن این نسل سوم در معادلات بی نظم جنسی و در جهان مدرن تکنولوژیکال آسیب گر.
با این حال خلق فضایی دلنشین و مطبوع این نوع فرآیند نگرشی به نمایشنامه را تلطیف کرده و فرصت را برای ابراز دغدغه های نویسنده از آن چیزی که در مورد آناتومی خانواده در جهان اکنون تصور می کند، فراهم می آورد.
کیومرث مرادی کارگردان گروه تجربه ایران که پیشتر در نمایشهای متعددی با نغمه ثمینی همکاری داشته است، این بار دست به ترفندها و ابزارهای جدیدی برای اجرای نمایشنامه خانه می زند. او سعی می کند با مولتی مدیا فضای مجازی مورد نظر خود را پرداخت کرده، و علاوه به دست زدن در تجربه ای نو، هذیان و توهم اشخاص تعریف شده را به نمایش بگذارد. مرادی با استفاده از میزانسن های تقارنی، تصاویر ویدئویی ضبط شده و زنده، و کارکردهای صدا و آمبیانس نیز اپیزودهای خانه را به هم متصل می کند. کاری که بی شک با طراحی صحنه همخون و عجین می شود. در ابتدا ما با برخوردی از تاریک و روشنی صحنه آذر و رویایش روبروییم و نیز تصویری از یک خانه دو طبقه. این شاید خلاقانه ترین برخورد حرکتی در نمایش تا پایان باشد. چرا که ورای آن در سطوح دیگر صحنه، متاسفانه محدودیتی که دوربین و پروژکشنها ایجاد می کند اجازه استفاده از طیف وسیعتر صحنه را به کارگردان نمی دهد. این مشکل به خصوص در صحنه رویا و مرد به اوج می رسد و پرداختی خلاقانه تر می شود. با این همه استفاده ظریف و به جا در لحظات کوچک این شکست را با پیروزی عوض می کند. چتینگ پرنیان یا تبلیغات مایع ظرفشویی و یا موسیقی پرواز ماهان، همه و همه با خلق موقعیتی فانتزیک، راه را بر ضعف های صحنه ای می بندد.
موسیقی مناسب یکی دیگر از ویژگیهای نمایش خانه به حساب می آید. انکیدو دارش یکبار دیگر با استفاده از تنال ها و ترکیبهای صدایی، جاپرکن مناسبی برای تقطیع های بی شمار نمایش به حساب می آید و نیز حضور به جای نور و به کارگیری آن در شکل هندسی احجام در پیشروی این فرآیند بی اثر نیست. هرچند که در پاره ای اوقات فدای تصویر روی پرده می شود.
در پایان، اشاره به بازیهای یکدست و مطلوب بازیگران، به ویژه پیام دهکردی و هدایت هاشمی که پس از چند نمایش توانست به اسلوب و پتانسیل ویژه خود بازگردد، خالی از لطف نیست. و نیز بازگشت یکی از با استعداد ترین بازیگران تئاتر، مهدی سلطانی، به روی صحنه از نکات بارز و مهم نمایش خانه به شمار می رود.
پیام لاریان - روزنامه امتیاز
آنتراکت
