( نمی دانم نوشتن این شعر چقدر می تواند خوب باشد و چقدر بد. برای ما که سال تازه ئی شروع می کنیم با این اندیشه که بهتر شویم و بهتر شود شاید خواندن این شعر طعم دهانمان را گس کند. اما... به هر حال این شعر محصول امروز نیست. این شعر در آخرین ساعات سال هفتاد و نه که اتفاقا سال کبیسه هم بود گفته شد و بی مناسبت با فضای گرفته سیاسی امروز ندانستمش. لاجرم برای همخوانی دوباره با همه کم و کاستهای شعری و ادبی آپش کردم تا نظرات شما را هم بشنوم.... و این آخرین آپ من در سال مرده خواهد بود )
ای دریغ از ما که در فصل بهار
از حباب ماهی زندان ساختیم
سفره تنگ قفس را چیده ایم
آب را در اشک او پرداختیم
ای دریغ از ما که در این روزگار
سبزه را سبزینه جان می کنیم
فکر آزادی به سر داریم و باز
با خط خون مشق انسان می کنیم
ای دریغ از انعکاس توپها
در میان آینه بر سال نو
هست دردی کهنه در رگهایمان
نیست اما شور نو و حال نو
ای دریغ از ما که در این فصل پاک
چرک زخمی خورده داریم از خزان
پر ز اندوه است تکرار زمین
باز می میرد به سرب آوازمان
ای دریغ از سین هفتم - سیب سرخ
سرخی خون برادر را شکست
دست پیچکهای سبز سفره مان
پایمان را در فلات غصه بست
ای دریغ از سنجد تلخ بهار
کان زمانی بانگ رفتن سر کنیم
همچو بابک - همچو مزدک - بامداد
شب بدون یادشان آخر کنیم
ای دریغ از سکه های پست خرد
در میان سفره ها - برقین و سرد
نا امید از هر چه امروز و هنوز
نا امید از رنج و یاس و خشم و درد
ای دریغ از آینه - آن یادگار
می خرامد بر فراز صفر سین
عکس ما را می نهد بر خویشتن
می فریبد رویمان را اینچنین
ای دریغ از سین سرکه - ترش و مست
ای دریغ از سیر تند انتظار
ای دریغ از خاطر تلخ سماق
آه... لیلی... باز آمد این بهار..........
۳۰/۱۲/۷۹
ساعت ۴:۵۵ عصر - ۵ دقیقه مانده به تحویل سال ۸۰

