ناجی
( این شعر محصول آنی یک عصیان است. عصیان در اتاقی سوسک زده که این روزها دارد گوشتم را آرام می خورد. در تنهایی دلگیر اتاق کوی گیتار به دست شعر جاری شد و با همه خوداطلاعی در باره کمبودهای عروضیش نخواستم دوباره به آن تجاوز کنم . اما مگر شعر زاده اعجاز و ایجاز نیست؟ در هر حال این شعر نغمه ای دارد که کاش می شد صدای آن را هم شنید...)
ببین چگونه به خشم ضربه می زنم بر ساز
ببین که جوانیم چطور می رود بر باد
ببین که چگونه عشق باختم در عشق بازی تو
ببین که در ترانه غم بیتها دارد امتداد
چگونه جان به لب شدم از زندگی سوسک زده
چگونه خون به دلم شد ، کجاست ناجی من؟
ترانه ام شده پر از عذابهای گناه
جوانه جوانیم نمی روید از دل آهن
نگاه کن که خون گریه می کنم، نمی بینی؟
و روز خیانت انگار که تکراریست
بیا به خائنانه ترین شکل یار هم باشیم
که مشتهای تو بر من شبیه دلداریست
و تف به تو ، به من ، به زوزه گیتار
مخوان دوباره سرودی ز مرغ چمن
گنه نکرده عذابم به رگ نشسته ولی
بیا بگو، بگو کجاست ناجی من ؟
بیا بگو، بگو کجاست...
۲۹/۱/۸۷
کوی دانشگاه تهران
