تبليغاتX
پیام لاریان

ناجی

 

( این شعر محصول آنی یک عصیان است. عصیان در اتاقی سوسک زده که این روزها دارد گوشتم را آرام می خورد. در تنهایی دلگیر اتاق کوی گیتار به دست شعر جاری شد و با همه خوداطلاعی در باره کمبودهای عروضیش نخواستم دوباره به آن تجاوز کنم . اما مگر شعر زاده اعجاز و ایجاز نیست؟ در هر حال این شعر نغمه ای دارد که کاش می شد صدای آن را هم شنید...)

 

ببین چگونه به خشم ضربه می زنم بر ساز

ببین که جوانیم چطور می رود بر باد

ببین که چگونه عشق باختم در عشق بازی تو

ببین که در ترانه غم بیتها دارد امتداد

 

چگونه جان به لب شدم از زندگی سوسک زده

چگونه خون به دلم شد ، کجاست ناجی من؟

ترانه ام شده پر از عذابهای گناه

جوانه جوانیم نمی روید از دل آهن

 

نگاه کن که خون گریه می کنم، نمی بینی؟

و روز خیانت انگار که تکراریست

بیا به خائنانه ترین شکل یار هم باشیم

که مشتهای تو بر من شبیه دلداریست

 

و تف به تو ، به من ، به زوزه گیتار

مخوان دوباره سرودی ز مرغ چمن

گنه نکرده عذابم به رگ نشسته ولی

بیا بگو، بگو کجاست ناجی من ؟

بیا بگو، بگو کجاست...

 

۲۹/۱/۸۷

کوی دانشگاه تهران

 

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 14:42 |

وارث

 

چه بیضه ای می شکند در آشیان ققنوس

چه تلخ وارث

تا رنج زیستن را بر دوش کشد...

 

۸۱/۳/۱۷

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 13:37 |

زاري

 

چوكِ شب از حنجره

جيغ به تكرار مي زند.

داغِ شباويزي اش را

بيهده

زار مي زند...

 

۸۵/۱۱/۱۴

 

 

مانيفست

 

زمين به عبث نعره زد

و انسان

سنگوارة خويش را

به سنگِ سيزيف پرداخت...

  

۸۴/۴/۱۹

 

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 20:4 |

ژاندارك

 

زن ؛

چشمش انار و دلش انار

در آبستنيِ ظهر داغ مي سوزد.

دستانِ بلندِ خاكستري ،

بازوانِ خشكِ ترك زده

و چكامة اندوهش بر لب ...

***

زن ؛

گيسويش حباب و جامه اش حباب

آونگِ دل مردة ملتهبيست

بر دروازة غروب از انعكاسِ سرخِ جنون...

چشمهايِ ساكنِ آرام ،

اشك دم كردة غم انگين

و چكاوكي مرده بر لب ...

 

۸۲/12/۷

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 14:52 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد