آخرین دفاع
به حرمت روز خیانت بیا مرور کنیم
یا آنکه با گلوله هم
رنگ سرخ بپاشیم
بر روی تپشهای تنبل قلبهایمان…
یا آنکه به ته مانده سیگار
تکریم دوباره کنیم
تا از مصائب هر روز کم شویم.
***
آری... زمانه چنین گذشت؛
ما رسم احمقانه درد را
در جنگ نابرابر خون و ایدئولوژی
یک سویه باختیم.
ما یاد گرفتیم با حرف «ت»
تانک و تفنگ بسازیم از هر جمله قلم.
ما یاد گرفتیم خودکشی کنیم
در لحظه های برهنه تنهایی
در لحظه های دم به دم.
ما هیمه های اخلاق را
در تذکره های رواقی سوختیم.
با حرف جاهلانه و پوچ رنه دکارت
معیار عقل شدیم و عقل فروختیم.
ما با چشمه های کی یر کگارت
به عصیان نیچه و یاسپرس سر زدیم.
و شاید که با آستین شوپنهاور
بازو به چشمهای خیس و تر زدیم.
ما یک گناه کردیم ناخواسته ؛
انسان شدیم
تا باز ببافیم تکرار روزمرگی...
ما بی گناه بر دار شدیم
تا رسم تکرار شود ؛ حلاج و مزدک و عین القضات
تا رسم تکرار کنیم
ثانیه ها...دقایق...ساعات
ما یک تنه بر دار شدیم
بی جنگ پل سارتر و میشل فوکو
بی رزم هرمس و آپولون
ما با کلاه منگوله دار
چیزی عزیزتر نشدیم از بریگلا و پانتالون.
شرقی شدیم.
خاک سر شدیم.
از بانگ زرتشت به جبر عرب تکیه ها زدیم.
کشتند ما را در حمله مغول،
آزادتر شدیم.
تاریخ خوردیم و خون قی زدیم.
یا بانگ موعظه شنیدیم یا نغمه رحیل.
عرفان ما از معبر مردن گذشته است
از نفخ صور اسرفیل.
بازیگر شدیم.
یک روز در نقش پرومته
و شاید او به نقش ما...
( اگر برنخورد آنی به روح عمو اشیل )
روز دگر
در گالیله برشت
در دام انکیزیسیون
تف بر عقیده خود پا گذاشتیم...
زیرا که سقراط نبودیم
تا با زهر شوکران
یک دم زندگی آواز کنیم.
و شاید که فردا به جلد ولادیمیر
- تیپای گوگو خورده –
در چشم به راهی یک روز منتظر
اندوه دیدن گودو را نغمه ساز کنیم.
عاشق شدیم.
عشقمان از راه خون گذشت.
با تیشه فرهاد خون شدیم.
یا در هیاهوهای ذهن سیال خود
با روح مرسده
جیغ جنون شدیم.
مارس شدیم.
هر بار تاس ما
بر چرخ مراد ما نگشت.
رحم از هیتلر آموختیم
سرمایه را ز مارکس.
پوچ شدیم و پوچ کردیم هر چه پوک و پوچ را.
بر جسم مرده اندیشه هایمان
از یاسی کفن زدیم.
افسانه سیزیف ناخوانده
به ابسورد تن زدیم.
انگار شبیه گفته طالس
،آن جد ریاضیات،
از آب بوده ایم.
تنها سلاحمان اشک بود...
تنها امید ؛ آه.
انسان شدیم ، آری...
تنها گناه.
***
اینک قیام کنید
با آنکه حکم اجرا نمی شود.
با تیغ کهنه گیوتین که پیشتر
بر گردن دانتون فرو نشست
محکوم الالبدل شدیم.
باری...حکم اجرا نمی شود.
اینجا کسی گردن نمی زند.
اینجا طناب از جنس بافه نیست.
تنها جریمه ما را چنین نوشت
قاضی نادان جبرکار ؛
«با هم نشده از هم جدا شوید.»
پس... آرام
آرام
آرام
از هم جدا شدیم.
و باز با دشنه قلم
از حرف «ت» ساختیم ؛ تنهایی
تنهایی
تنهایی...
آه............ عجیب تنها شدیم.
کوی دانشگاه تهران
20 / 2 / 87

