تبليغاتX
پیام لاریان

سلام

حال همه ما خوب است...

ملالي نيست ،

جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند.

با اين همه عمري اگر باقي بود ،

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد

و نه اين دل ناماندگار بي درمان....

دوباره می نویسم

حال همة ما خوب است...

اما تو باور مكن. *

 

خسرو شكيبايي درگذشت. بازيگر تواناي سينماي ايران با نقشهاي تاريخ سازش. هامون و كيميا و سالاد فصل و اتوبوس شب و... كه كم نيستند. خسرو شكيبايي درگذشت. انگار كه بخشي از خاطره هاي كودكي و نوجواني و جواني ما. انگار كه نوستالژياي رابطه ها و عقايد و ديدگاهامان. انگار كه عشقمان به نامه ها و خانه سبز و پري. انگار كه غمگيني آن نگاه پاك و آن صداي جادويي. آن صدايي كه مي گفت علي كجاست؟ تو باغچه...چي مي چينه؟ آلوچه... آلوچة باغ بالا... خسرو شكيبايي درگذشت. انگار كه نقشهاي خوبي كه مي توانستيم داشته باشيم و نخواهيم داشت. انگار كه سينمايي كه مي توانستيم داشته باشيم و نخواهيم داشت. بی حمید هامون. وقتي مي ميرند انگار آشنايي رفته است. انگار كه خويشاوندي يا دوستي. مثل پناهي ها و مقدم ها و اسماعيل خاني ها. مثل شادي. مثل لبخندي كوچك اما عميق ، لبخندي تلخ اما آرامش بخش ، خسرو شكيبايي درگذشت و آشفتگیهای هامون پایان گرفت ...

 

* قسمتي از شعر بلند نامه هايي براي ريرا از سيد علي صالحي با صداي خسرو شكيبايي

 

 

براي ديدن بيوگرافي ، مجموعه آثار و جوايز بر روي ادامه مطلب كليك كنيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 17:32 |

بی بیِ دل

( اين داستان در سال 85 در سايت سخن درج شد. با اين همه احساس كردم آنجا كمتر ممكن است كسي آن را بخواند )

 

فریبا گفت صد و ده. کامران گفت صد و پونزده. مرتضی پِیک عرقش را بالا رفت و در حالیکه فک هایش در هم رفته بود خواند صد و بیست و پنج. گفتم پاس. فریبا چشمک زد. علامت دادم نه. گفت پاس. کامران گفت صد و سی. مرتضی دادش رفت هوا. بعد پِیک فریبا را پر کرد. گفتم نخورَد. ریختش برای کامران. مرتضی گفت پاس. کامران خورد و قاشق ماست را در دهانش فرو کرد. گفت خشت. فریبا آهش هوا رفت. مرتضی شنگول شد و نشست. یک مشت چیپس با هم فرو کرد در دهانش و گفت بسم ا... .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 19:56 |

 خاموشي

 

( ديروز سالگرد واقعة 18 تير بود. مي خواستم بخوابم كه اين كلمات امانم نداد. شده بود كه ساعتها در كوي دانشگاه قدم بزنم و به اين فكر كنم كه 9 سال پيش اينجا چگونه بوده. به اتاقهايي سر بزنم كه هنوز اثرات درگيري در آن وجود دارد. و هر از گاهی که درگيري مي شود به جمع بچه ها بپيوندم تا تجربة آن حادثه با گوشت و پوست و استخوانم احساس شود. مي خواهم اين شعر را به احمد باطبي تقديم كنم )

 

دريا موج فرياد مي كند .

كوه درخت را....

( آه... سلسله هاي درد ، سلسله هاي درد ... )

 

سكوت دشنام مي شود

و هر جُمّي بيان زندگي نيست.

( آه... شادي هاي هرگز ، شادي هاي هرگز ... )

 

خورشيد شهيد گزمه گان

در خون مي تپد

( آه... سلسله هاي رنج ، سلسله هاي رنج ... )

 

و معشوقه اش را باد ،

در رگ هايِ مردگان تكرار مي كند.

( آه... شادي هاي ابد ، شادي هاي ابد ... )

 

19/4/87 شيراز

 

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 14:53 |

زود بازگرد يا ميا

 

( باز يكي ديگر از ترانه هاي خلق الساعه و بي مصرف كه با خود به گور خواهم برد. بي ارزش و حال به هم زن. عقده هاي تنهايي كه مي ريزد روي كاغذ. اما چه اهميتي دارد. داستان اين شعر چنين بود؛ ديگر شده بودم مطرب براي غمهاي بچه ها. تا چيزي مي شد خبرم مي كردند كه فلاني گيتارت را بياور. و مي نشستند پاي منبر گيتار و يا به تم غم سر غمهاشان غمبرك مي زدند يا به رنگ طرب تن آسوده مي كردند. اين وسط من مي ماندم و غمها و رنجها و تنهائيها ، كه كم نبود... داستان كه تمام شد اما يك نكته نگفته ماند ؛ بيت اول اين شعر دزدي آشكاريست از شعر نصرت رحماني )

 

ديگران:     « پيام چه مي كني لب اين پرتگاه ژرف

               بينم كه تن به تن خاك مي كشي

               گمگشته اي تو در آوار زندگي

               آري... شنيده ام كه تو ترياك مي كشي

 

               ديگر پياله مي را نكش به سر

               بس كن عذاب جهنم تو را تمام

               گيتار كوك كن كه امروز ناخوشيم

               آخر خوش است آواز تو ، پيام »

 

من به خود: « ديگر به رگ خود تيغ كل مزن

               خون در رگ تو نيست ، آري تو مرده اي

               از دشمنان برند شكايت به دوستان

               از دوست خوردي و از پشت خورده اي»

 

من به ديگران: « آري پيام شمايم نه بهر خود

                 خون مي شود دل من از حرفهايتان

                 اين حرفها عجيب بيچاره مي كند

                 ديگر مرا چو دلقك ديوانه اي مخوان

 

                 سيگار دست چپ و گيتار در بغل

                 اين آرها براي من انبوه گنجهاست

                 شعري دوباره سرودم ز بي كسي

                 اين شعر سوگنامه و آغاز رنجهاست »

 

من به خود:    « پيام ، لبخند آغاز مرگ توست

                 اي شاعر بد نام و بي نوا

                 حالا كه مي روي اين پند خود شنو ؛

                 آري پيام زود بازگرد يا ميا...  »

 

كوي دانشگاه تهران 3 / 3 / 87

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 10:45 |

جنون

 

مرگ رنگ شده است

با روبانی سیاه و حرکتی قرمز

هدیه داده می شود به هیئات کادویی.

پلنگ

صدای آهو را تقلید می کند

و فرانسوا تروفو

پیش از لینچ شدن

ستایش می کند لغزش فراموشی را

در اتاقهای سبزش.

جنون از سوراخ در نگاه می کند...

 

۱۰/۴/۸۷_ اصفهان

 

 

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 11:11 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد