تبليغاتX
پیام لاریان

بهاریه                                                                                        برای صادق صفایی

 

ماهی قرمز در حباب چرخ می زند و یکی دیگر از پولکهایش می ریزد. پدرم می گوید قارچ گرفته. و من به یک پیتزای بزرگ فکر می کنم که قارچهای پر شده دارد و پنیر زیاد. و به شکمم که دارد نقاره می زند.

پدرم می گوید دیگر ماهی نمی خریم. سال آینده ماهی نداریم. این را می دانم. پدرم هرچه بگوید همان می شود.. پدرم می گوید این ماهی ها پرورشی اند. در برکه زنده نمی مانند و زود می میرند. راست می گوید. و من فکر می کنم این ماهی در یک برکه لجن گرفته و محبوس میان درختان، چقدر بیشتر از این پولکهایش می ریزد. یک برکه آرام بین خش و خش برگهای درخت کال با قارچهای قرمز و سفید ساحل گل آلود، با بوی تندشان که افسنتین را یاد آدم می آورد.

پدرم در حباب ماهی نان خرد می کند. مادرم می گوید این ماهی ها را نباید غذا داد. اما پدرم معده ماهی ها را درک کرده. مثل من که مثلا رژیم دارم و دلم چلو کباب سلطانی می طلبد با زعفران روی برنجش. و آجیل ها و شیرینی هایی که مثل ستارگان دب توی چشم غش رفته ام می درخشند.

مادرم می گوید یک سین کم داریم. راست می گوید. یک سین کم است. سکه. سکه نداریم. توی جیبهایمان هم که شپشها دارند قاپ می اندازند و شیشکی می کشند. پدرم سیر می آورد. می گوید فرقی نمی کند. مهم هفت سین است که ... راست می گوید. فرقی نمی کند.

روبروی آینه می نشینم که موج دارد و موجش می افتد روی دماغم و کجیِ دماغم راست می شود. ماهی هم آنجاست. توی آینه با آن قارچ هایش حرکت کوچکی می کند و سرخِ تندش می پاشد به سفیدی سقف و آفتابگردانهای تابلو. عکسم توی آینه است. با سماق و سرکه و سیر. شور شور و ترش ترش و تند تند. یله کرده بر موج وقتی سرم را بالا می آورم و حلالی آینه عمود می شود بر شمع و قرآن با آن جلد مخملی که نوک انگشتان آدم را نوازش می کند.

پدرم می گوید سال دارد تحویل می شود اما این سبزه های لاکردار هنوز درنیا مده اند. راست می گوید. سبزه ها انگار کچلی گرفته اند. انگار قارچ دارند اصلا. سبز هم نیستند. تازه سبز هم که بودند کوتاهند مثل قد و قامت آبا و اجدادیم.

مادرم می گوید بیائید، سال دارد تحویل می شود. راست می گوید. دارد تحویل می شود. برادرم می نشیند کنارم و من چشم می دوزم به ماهی و حباب. ماهی چرخ نمی زند. همان پائین خوابیده. قارچ دارد و قارچ هم خوب نیست برای ماهی. دیگر توی آینه نیست. مادرم توی آینه نشسته با سمنو و سیب. بوی شیرینی می دهد مادرم و بوی گیاغ سبز.

پدرم نیست. توی آشپزخانه دارد ماهی ها را سرخ می کند انگار. بوی ماهی می آید و سبزی. بوی ماهی قارچ نگرفته. مادرم صدایش می کند. می آید و کنارش می نشیند توی آینه.

یک سکه توی کاسه هست. یک سکه زرد کوچک. فقط چند ثانیه دیگر توپ می زنند و سال نو  می شود. چه فرقی می کند چند ثانیه دیگر. توپ می زنند و ساز و نقاره. شیرینی ها خورده می شوند و سبزه رشد می کند. رشد می کند و می رود تا سقف و روی سقف حرکت می کند  لای لامپها و مهتابی ها. لای تَرَکها و پوسته ها. بعد گلهای سفره در می آیند و آن قارچهای سفید و قرمزِ کنار برکه. و سبز می شود درخت کال از لا به لای کرکره ها و پرده ها که برگهایش سایه می اندازد روی آجیل ها و میوه ها و ماهی چرخ می زند توی آب سبز برکه لجن زده.

***

مادرم می بوسدم. توپ زده شده و صدای ساز و نقاره می آید. توی حباب، ماهی دیگر تکان نمی خورد.

 

 بهار 88

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 و ساعت 12:41 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد