تبليغاتX
پیام لاریان - داستان کوتاه

تمام شب را مجبور شدم بیدار بمانم. تمام دقایق شب را انگار که مرور کرده باشم, چشمهایم شده  کاسۀ خون. زیر چشمهایم پف کرده  و دیگر ستون فقراتم خم شده . هی سیگار روشن می کنم و چای می خورم و مثلِ دیوانه ها فقط تایپ می کنم. حتی دیگر حواسم نیست دارم چه چیزی می نویسم. انگار که خوابیده باشم همینجور بیخود تایپ می کنم. نور سفیدِ کامپیوتر می افتد تویِ چشمهام و اشکش را در می آورد. همینجور از خستگی اشک می ریزد پایین. یک نفر دارد آن وسط های نمایش جواب پس می دهد. دو سه روزی درست نخوابیدم و دارم حالا از خواب می نویسم. انگار که خودم خوابیده باشم. سعی می کنم بفهمم شماره ها دارند چه بلایی سرم می آورند.

شمارۀ دو می پرسد: « سیگار می خوای؟»

و شمارۀ چهار در حالیکه سرش را میان دستهاش فشار می دهد فریاد می زند : « سیگاری نیستم»

کلاً از بی خوابی خوشم نمی آید و تقریباً همیشه به این درد مبتلا هستم. همیشه اینجور می شود که وقتی می افتم روی دورِ نوشتن , دیگر نمی توانم بلند شوم. یک بند می نویسم و برایِِ اینکه رشته افکارم پاره نشود تلفنها را می کشم و چراغ را تاریک می کنم. حالا هم که تمامِ این نمایشنامه لعنتی در تاریکی دارد اتفاق می افتد و مجبور شدم شیشه های پنجره را روزنامه بگیرم. حسابی اتاق را تاریک کردم. ولی هر کاری می کنم این نوشته تمام نمی شود. انگار قصد کرده بیفتم روی زمین و تا ابد بخوابم. خوش به حالِ آنا. توی ِ اتاقِ کناری گرفته خوابیده و شستش هم خبر دار نیست دارم چه می کشم. فقط گاهی می آید برایم غذا می گذارد پشتِ در و می رود. بهش گفته ام در نزند و داخل نیاید تا رشتۀ افکارم را پاره نکند. بعضی وقتها که گرسنه ام می شود و غذا را بر می دارم آنقدر یخ کرده که حال آدم را به هم می زند. آنا دیگر مرا نمی بیند. الان چند وقتیست کاری به کار هم نداریم. من دیگر بهش فکر نمی کنم , اما بعضی وقتها دلم برایش تنگ می شود. نمی دانم چرا. شاید از سر دلسوزی. اصلاً هم غر نمی زند که مثلاً بگوید دارم این داخل چه غلطی می کنم.

شمارۀ سه می آید و می نشیند وسط. باید جواب پس دهد.

شمارۀ یک می گوید: « هر چی می دونی بگو؟»

آنوقت شماره سه صاف زل می زند در چشمهای شماره دو و در می آید که: « تو کلوپ هیچ کس با هیچ کس نبود.خیلی ها مث من نه پدری داشتن نه مادری.جایی بود که یادت می رفت نقطه اتصالی بین تو و کسی می تونه باشه. تا اون اتفاق پیش اومد . من اون اتفاق یادمه..»

انگار همه چیز دارد یادش می افتد. دارم کم کم امیدوار می شوم نمایشنامه تمام شود و مرا هم خلاص کند. فقط کافیست یکیشان گره را باز کند تا همه چیز تمام شود . اینجور می توانم یک دل سیر بخوابم. باید فکر کنم و سعی داشته باشم حسابی تمرکز کنم , هر چند که دیگر واقعاً حوصله اش را ندارم.

آنا باردار است. تازه حامله شده. فکر کنم سه , چهار ماهی می شود. سه چهار ماهیست که سرِ این موضوع با هم اختلاف پیدا کردیم. من می گویم برود بچه را بیندازد. بچه می خواهیم چکار؟!. تویِ این شرایط اگر یکی پیدا شود که بخواهد گریه سر دهد و ذهنم را به هم بریزد بی شک خفه اش می کنم. شرایطِ زندگیَم هرچند سخت اما دستِ کم آرام است و به هیجان احتیاج ندارد. اصلاً دلم نمی خواهد نمایشنامه ام را بگذارم زمین و مجبور شوم کهنۀ بچه را بشویم. بخاطرِ همین چند باری با آنا حرفم شده. اما آنا زیر بار حرفِ من نمی رود. می گوید حداقل شاید بچه بتواند او را از تنهایی در بیاورد.

حالا شمارۀ دو آن وسط روی صندلی بازجویی نشسته و نور درست افتاده رویِ صورتش و ترکیب چهر ه اش را سایه روشن می کند. خوابم  می آید. اشکِ خستگی چشمهایم را مات کرده و درست نمی توانم کلمات را ببینم. باز هم سیگار روشن می کنم. حسابش آمده دستم. وقتی خوابم نمی آید هر هفت صفحه یک نخ روشن می کنم. اما حالا هر چهار صفحه یکی. برایِ اینکه خوابم نبرد مجبورم مدام سیگار بکشم. همیشه سرِ شب می روم و دو تا پاکت می گیرم تا یک وقت بی سیگار نمانم. اما امشب یادم رفت. حالا دوازده نخ مانده است. من معمولا هر صفحه را یک بار می نویسم و باز تصحیح می کنم. پس برای هشت صفحه می شود دو نخ. اینجور می توانم چهل و هشت صفحه دیگر بنویسم که می شود بیست و چهار صفحه خالص.

چشمهایم بدجور درد می کند و نوک انگشتانم بور می شود. چند ساعتیست که مدام دارم تایپ  می کنم. نمی دانم چطور می خواهد تمام شود اما هیچ نمایشنامه ای اینقدر مرا آزار نداده. و البته آنا را. آنا دختر آرامیست. زیاد پاپی ام نمی شود. من هم کاری به کارش ندارم. نمی دانم آن بیرون چه می کند و چه جور اوقاتش می گذرد. بعضی وقتها فکرهای احمقانه ای به سرم می زند. فکر می کنم کاش می شد با یک مرد دیگر دوست شود و دست از سرم بردارد. فکر می کنم اینجور برای خودش هم خوب است. با آنکه آزاری ندارد اما نمی توانم تحملش کنم. بیچاره آنا. او نمی خواهد صورت هیچ مردی جز من را ببیند. هر چند صورت مرا هم زیاد نمی بیند.

شماره سه دارد قصه را لو می دهد. باید مواظب باشم. صحنه مهمیست. می خواهد حقیقت ماجرا را بگوید. کاش خوابم نبَرد. یک سیگار دیگر روشن می کنم. این یعنی چهار صفحه دیگر نوشتم. سیگارم را دوست ندارم. مجبور شده ام عوضش کنم. سیگار قبلی گران شده. این سیگار طعم خرده آشغال می دهد و دهن را حسابی تلخ می کند. عادت به چای خوردن ندارم اما با این سیگار مجبورم گاهی استکانی بروم بالا. مدام هم قند می خورم تا شاید تلخی دهنم از بین برود.

چه فکرهایی می کنم. شماره سه را گذاشتم بلاتکلیف و معلق و دارم خیال پردازی می کنم. این آقای جویس هم دست از سرمان بر نمی دارد. چند روزیست افتاده پای فاکنر و وولف. تا می خواهم بخوابم یک کتاب می دهند دستم و مجبورم می کنند بخوانم.

« اَه... استفان ددالوس[1] لعنتی، پاتو از زندگی نکبتی من بکش کنار. هیچ واسم مهم نیست که اون بلوم[2] احمقُ پیدا می کنی یا نه؟ آخه الان هیچی برام مهمتر از یه چرت خواب کوفتی نیست »

آنا باردار است. کاش بچه مان بمیرد. کاش بند نافش دور گلوی کوچکش بپیچد و از زندگی منحوس ساقطش کند. آنا تنهاست. حس می کنم دوست دارد از خانه بیرون برود اما می ترسد. آنا از همه چیز می ترسد. او از اینکه تنهایش بگذارم می ترسد. از اینکه نمایشنامه ام تمام نشود می ترسد. از عصبی شدن من می ترسد. از خانه بزرگ و شب و کوفت و زهرمار می ترسد. مثل شماره سه که مدام می ترسد. می گوید « حالا از همه چی می ترسم. چون ترسُ دوست دارم» گمان کنم آنا هم مثل شماره سه ترس را دوست دارد.

سر انگشتانم بور شده است. دیگر نمی توانم تایپ کنم. یک سیگار دیگر روشن می کنم. یک قند هم می اندازم بالا. به این فکر می کنم که بچه ام حالا چقدر است. یعنی آنقدر هست که گردنی داشته باشد تا خفه شود. شماره سه حرفهایش را تمام کرده. هر چه خواسته گفته و حالا دیگر نوبت راویست که جمله آخر نمایش را بگوید. چه می خواهد بلغور کند نمی دانم. حس می کنم آنا سرکی در اتاق می کشد. بیدار شده است. لابد از صدای تایپ من. شاید هم می ترسد. سگ بدبخت ترسو. برو بخواب. می رود. حتی یک کلمه هم با هم حرف نمی زنیم. نمی دانم دیگر خوابش می برد یا نه. چرا... می خوابد. او هر وقت بخواهد می خوابد. نباید به خواب فکر کنم. چشمهایم روی هم می روند. دارد صبح می شود. یک ساعت دیگر می توانم بلند شوم و دوشی بگیرم و کمی راه بروم. اگر این ددالوسِ مزاحم بگذارد.

تک گویی آخر دارد کشدار می شود. نمی دانم چطور تمام خواهد شد. نمی دانم چطور تمامش کنم. می خواهم سیگار دیگری بگیرانم . پاکتم کاملا خالیست. اما من اینقدر ننوشتم. پس هر دو صفحه باید یکی روشن کرده باشم.

کاش آنا بمیرد. کاش بتوانم کمی بیشتر بیدار باشم. کاش یک نخ سیگار بود تا دودش را حسابی ببلعم و خواب با همه بزرگی برود آنجا که بیداری حاکم است. و بیداری سرش را گوش تا گوش ببرد تا درس عبرتی شود برای سایرین. راوی حرفش را تمام نمی کند. گور پدرت راوی. دست از سرم بردار. اینجور که تماشاگر به خواب می رود. تمامش کن. راوی دست بر نمی دارد. مدام دارد به من می خندد. درست زل زده در چشمهایم و حسابی دارد دستم می اندازد. راوی احمق. مرا مسخره می کنی. همه دیالوگهایت را پاک می کنم. نمی گذارم حتی یک دیالوگ داشته باشی. همه را delete می کنم. اصلا همه نوشته را . گور پدر همه شما که نمی گذارید بخوابم. آن بنجیِ[3] ابله هم همدست شماست. کنار نوزادِ آنا ایستاده و از ته دل می خندند. با آن فاکنر شکم گنده بی مغز. آه، کلاریس دالاوی عزیز، خواهش می کنم بگذارید سرنوشت من نیز چون سپتیموس مرده زندگیتان را یکسر متأثر کند....[4]

***

چشمهایم را به زور باز می کنم. آنا روی تخت، کنارم نشسته است. دستی در موهایم می کند و سیگارش را در دهانم می گذارد. تو که سیگار نمی کشیدی آنا. شاید ویار کرده. نور دارد کورم می کند. روزنامه پنجره ها پاره شده. لابد کار آناست. دوباره چشمهایم را می بندم و دود را به هوا پرت می کنم.

 

 

 

 بهمن 87

 

 

 



1 – قهرمان کتابهای سیمای هنرمند در جوانی و اولیس نوشته جیمز جویس.

2 – به نوعی قهرمان دوبلینی ها اثر جیمز جویس که پس از آن در اولیس ظهور می کند.

3 – شخصیت رمان خشم و هیاهو نوشته ویلیام فاکنر.

3 – هر دو شخصیت های رمان خانم دالاوی اثر ویرجینیا ولف.

+ نوشته شده توسط پیام لاریان در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:37 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد