آنتراکت
چه می شود کرد؟ چه می شود که تواند کرد؟ چه باید تواند کرد؟. تئاتر خصلت خون است. رگ نیست، خود خون است. فضا می خواهد و انسان. و بی انسان هیچ. لاجرم خالی می شود و دیگر هیچ. نه نمایه ای می ماند و نه طرح گچی مجسمه ای. نه ساز به صدا در خواهد آورد و نه مجاز امولوسیون و سلولوئید. تنها یک انسان است و بیش هم شاید
. النور دوسه می گوید: « برای حفظ تئاتر باید به تخریب آن پرداخت. همه بازیگران چه مرد و چه زن ناچارند در این طاعون بمیرند » پس به راستی راه گریز نیست. آنچه از روی آن می خوانیم نمایشنامه نخواهد بود. حقیقت صدای ماست که زاده می شود تا به گونه ای آرام گیرد و از بین نرود. گارسن در آخرین گفتار دوزخ نوشته سارتر می گوید: « به سیخی احتیاج نیست. دوزخ دیگرانند» و نمایشگر، دوزخ وار سنگ سیزیف را بر دوش می کشد. و بودن سنگ نه معنای دکارتی دارد و نه موضوعیت کانتی. سنگ زاده انسان است و فضا. و تقدم اجرایی دارد نه واقعیت جزایی. انگار با رنج بردن و خون خوردن هم پیاله است اصلا. وقتی که در می گشائیم و می بینیم. وقتی که گوش می دهیم و می شنویم. وقتی که حرکت می کنیم و اجرا می شویم، به ناچار بار انسان دیگری را به دوش می کشیم. شکل مذهبی صلیب ناصری را دارد و طرح ساده دلانه کنکاش آفرینندگی را. کامو می نویسد: «اگر زندگی پوچ اجرای پانتومیم است، عمل آفرینش، بزرگترین پانتومیمهاست. یک هنرمند، کل یک جهان را که شبیه دنیای ماست ابداع میکند.»
پس بازتابندگی یک اصل است در نمایش. اما مگر جز رنج چیزی می تواند باشد. نور سرخ است بر سطح سرخ. و همگی ناگهان به یکسر نیست می شود. چه کسی پیدا می شود که ببیند؟ و به راستی رنج دیده نمی شود چرا که مفاهیم دریافتنی بی گمان انگاره هایی ماتریالیستی بیش نیست. رنج حضور آقای الف از دکتر استوکمان بیشتر است و انتظار جناب ب در پوسته استراگون را هیچ گودویی تاب نخواهد آورد. پس این بازیگر در خود خواهد شکست و تنها خواهد ماند. به تنهایی بی واسطه ای با ضمیر نقش و استخوان بندی اجرا. و تنهایی ساختگیِ پرسونا، همسنگ عریانی تنهائیهایش نخواهد بود.
روزی بازیگری در نمایشم بازی می کرد. قرار بود عروسک گردانی باشد با عروسکی شاداب و شنگ که ریسه تماشاگر را از خنده در می آورد.- اینجاست که حافظه های عاطفی، تنه های عضلانی را چنگ می زند و حنجره را مرتعش می کند. اینجاست که تمرکز درس اول بازیست و حافظه هوشیار حکمران بدن می شود - . پس او چاره ئی نداشت جز آنکه از سیاهی هفت پدرش به سفیدی سالن بیاید و فضا از انسان خالی نشود.
بنابراین من نقش تازه می کنم. در هیئات نویسنده ای. در هیئات کارگردان نامعظم صحنه های معظم. در هیئات بازیگری کوچک بر قابی بزرگ با وسعت صدایی زیر رزنانس نهنگ و استماع مورچه. و تازه می شوم و آرام. و به آرامی تازه می شوم. آنوقت است که بی واسطه دیگر من نیستم. انسانی خواهم بود هویت باخته و به ناچار فروخته شده. در لای سطورها و کلام. در جرز خط ها و میزانسن ها. در بی نشاطی اندام و صدا. و اجبار می شوم که خود نباشم چرا که تئاتر حقیقت خون است. خونی که در رگهای تو یکبار پاشیده می شود و پادزهرش به سادگی چیزی جز اسباب کشی به ارض لا یموت نیست. و اجبار می شوم که پرده باز شود و روی صحنه بایستم. و اجبار می شوم که به نور نگاه کنم و هیچ دیده شود جز من. و اجبار می شوم که دهانم باز شود و بگویم. اندامم بتابند و حرکت کنند. و آنوقت اجبار می شوم که به رقص در آیم. بی هشدار زمان که چه می شود کرد، چه می شود که تواند کرد ، چه باید تواند کرد؟
و مزمور داوود در سرم می پیچد: « خدایا، رنج هایم را به رقص مبدل ساخته ای » ................. آرام می شوم.
۲۳ اردیبهشت - تهران

