از سالن چهار سو که بیرون می آمدیم اولین چیزی که به ذهنم خورد همین بود. یاد مادربزرگ دوستم بخیر. رفته بودیم کار مادرمانده را ببینیم. شکممان هم پر شده بود از مائده های رنگارنگی که چپانده بودند توی حلق مبارکمان. یاد مادربزرگ دوستم بخیر. اگر می دانست آنقدر به ما خواهد خوراند که درد دل می گیریم و برای یک وعده غذا رفتن به آنجا استخاره می زنیم هیچوقت دستش به لقمه گرفتن برایمان نمی رفت. حالا این بماند تا بعد...
نمایش مادرمانده نوشته حمیدرضا آذرنگ و به کارگردانی مشترک نیما دهقان و نویسنده این روزها در تالار چهارسو به روی صحنه رفته است. نمایشی که در آن بازیگرانی چون شبنم مقدمی و شهرام حقیقت دوست و پونه عبدالکریم زاده به ایفای نقش می پردازند. نمایش روایت خانواده ایست که فقدان مادر را در اولین روز مرگش تجربه می کند. مرتضی ( حمیدرضا آذرنگ ) و مصطفی ( شهرام حقیقت دوست ) پسران ارشد این خانواده اند که با همسرانشان اقدم ( شبنم مقدمی ) و سپیده ( رویا میر علمی ) به گریه و زاری بر مرگ مادر می پردازند. شبح مادر ( پونه عبدالکریم زاده ) همچنان در خانه سرگردان است و از گذشته روایت و گاهی نیز با اهل خانه ارتباط برقرار می کند. پسر دیگر این خانواده، حبیب ( علیرضا محمدی ) مفقودالاثر است و مادر همیشه چشم به راه بازگشت اوست. با گذشت مدتی کوتاه مشخص می شود که این اهالی همگی بر سر این خانه اختلاف دارند و به نوعی سعی در تصاحب آن دارند. مادر هرگز نمی گذاشته تا پیدا شدن حبیب این خانه فروخته شود و احتمالا به همین سبب بوده که او را به خانه سالمندان فرستاده اند. از سوی دیگر تنها خواهر این برادران، صنم ( آذر خوارزمی ) که ده سال قبل به واسطه رابطه پنهانی اش با جوانی از این خانه رانده شده است، باز می گردد و با مصطفی و مرتضی درگیر می شود. این درگیری ها و وجود نشانه هایی چون ندادن قرص مادر از جانب مصطفی بستره روانی را برای بازگویی حقایق فراهم می کند. در همان حال حبیب باز می گردد و کسی او را نمی شناسد. تنها صنم در می یابد که او برادرش است و با او می رود. در تمامی این هیاهوها ناگهان مادر برای صنم پرده از رازی بر می دارد. مرتضی و مصطفی و همسرانشان در تصادفی کشته شده اند و این در واقع شبح آنهاست که در این خانه سرگردان است و گاهی با مادر ارتباط دارند.
کنکاش توهم و تردید شکل تازه ای در آثار نمایشی جهان نیست. به واسطه همین توهم و به انضمام مسائل هبوطیه و ماورا الطبیعه است که هملت بنا می شود و در دوران جدید پینتر، ویسنی یک و ... برخی آثارشان را آفریده اند. و نیز در دنیای سینما پدیده ای چون دیگران ( آلخاندرو آمنابار ) کشف و پرداخت می شود. این تردید و توهم سایه ای گسترده بر سطوح و ساختار نمایش مادرمانده انداخته است. صحنه پر از پرده هائیست که شبح کاراکترهای نمایش را می رباید. پرده هایی سفید که در آغاز نمایش همچون پلکی برای حذف شدن روح و گذشته مادر پرداخته می شوند. اما در ادامه، حذف و حضور دیگر اشخاص را بر عهده می گیرند. اولین نشانه، مرگ مادر است. جیغ ها و ضجه های اقدم و سپیده گواه مردن مادر است. اما این نشانه در ادامه نمایش رو به اضمحلال می رود. آذرنگ در نوشته اش این تردید را لحظه به لحظه پیش می برد تا به سبب آن بتواند درام مطبوع خود را خلق کند. نشانه ها ادامه می یابند. مرتضی کمر درد دارد و این کمر درد مدام تشدید می شود تا در پایان نمایش رمز گشایی شود. سپیده حامله است و گاه به گاه بیهوش می شود. اقدم حسرت حامله شدن را دارد و قرص های مادر دست مصطفی ست. این نشانه ها نه به شکل کد، که به شکل پرداختی مسطح در لایه های نمایش دنبال نمی شوند و درجا می زنند. با این همه مسیر حرکت را به واقعیت تصویر می کنند. کمر درد مرتضی به دلیل گذشتن ماشینی از روی آن در تصادف است. سپیده هرگز حامله نیست و این را تنها برای تسکین مصطفی پرداخته است. مصطفی قرص ها را از مادر پنهان می کند تا با مرگ او بتواند از قِبل خانه مال و منالی به دست بیاورد و اقدم هرگز حامله نمی شود. آذرنگ این رشک را – که عموما در اجتماع ایران به عنوان حسادتی زنانه طرح پردازی شده – چهارچوب حساسیت سپیده و اقدم به صنم قرار می دهد که فرزندی به نام امیرعلی دارد.
به نظر می آید که کنتراست آدم ها مرز خاکستری ندارد. پروتاگونیست های آذرنگ ( حبیب، مادر و صنم ) بسیار سفیدند و آنتاگونیست هایش سیاه. حتی این ایده را در طرح لباس آنها رونمایی می کند که بد، بد است و خوب، مطلق. و توهم جنون می زاید. نمایش رو به جنون می رود و هر لحظه این جنون دستمایه قرار می گیرد برای ثبوت سفیدها و نبود سیاه ها. کنتراست این رنگها و اتفاقهاست که منجر به تعلیق می شود. تعلیقی آریاگایی در حیطه پرداخت داستان که برگ برنده را تا ورق آخر در دست خود نگاه می دارد.
نمایش مادرمانده از منشاء بحرانی درام، از سلسله کنش هایی استفاده می کند که شکل بوطیقایی هرمی نمایش را به هم می ریزد. آذرنگ مانند درام های ایستگاهی استریندبرگ ذهن منزوی را به عین تبدیل می کند و با دستیابی به همین تعارض بن مایه اثرش را می سازد. همه چیز در خدمت پایان داستان است. پایانی لحظه ای و متفاوت که بتواند تمام پیش ساختهای ذهنی تماشاگر را به هم بریزد. اتفاقهای درون بافتی صرفا زمینه ساز گره گشایی ناگهانی نمایشنامه است و گاه به گاه ابهام در تحلیل شخصیت ها و روایتها ضعف بارز این نوع داستان سازی به شمار می آید. به واقع موقعیت های نمایشنامه یا فیلمنامه هایی از این دست با وجود شکل گیری در واقع گرایی داستان، دیالکتیک منطبق بر آن را می شکند و با جابجایی سلسله های روایت، پرداخت تازه ای را بر منطق رئالیستیک موقعیت، ایجاد می کند.
آذرنگ و دهقان در ساختن این درام سعی در قرینه سازی میزانسن می کنند. شکلی که علاوه بر زیباییهای درونی حرکت می تواند به بیان اتمسفر توهمی این نمایش نیز کمک کند. و نیز حرکت پرده ها که جدا از کمک به موضوع در وقتی دیگر به آن پرداخته خواهد شد.
نکته ای که در سراسر این نمایش به چشم می خورد طراحی نور منحصر به فرد آن است. نور به طور مدام از یکسو می تابد و سمت راست صحنه دارای قدرت بیشتر و وزن سنگینتر به نسبت سمت دیگر می شود. اما این طراحی پاسخی برای این سئوال ارائه نمی کند و با اینکه در پاره ای دقایق به کمک کار می آید اما نمی تواند در پایان توجیه خاصی را بیان کند. با این همه ترکیب رنگهای آبی و یخی در ساختن بافت مجموعه نمایش به یاری می شتابد و ضعف های موسیقی را که آن هم تلاش بی اساسی برای ساخت فضا می کند، کاهش می دهد. چرا که تلفیق ضعیف ضرب های افکتیو با موسیقیِ سازی، در اجرای صحنه های واقعیت و توهم، متاسفانه یکی از مهمترین عناصر افت کیفیت این نمایش به شمار می رود. موسیقی در نمایش بی شک باید به ساخت احساس تماشاگر کمک کند و نیز می تواند در صحنه های خالی نمایش به کمک آن بشتابد. متاسفانه در این نمایش سکوت برای تماشاگر آرزو می شود و ضرب نت ها و افکت ها به شکل شکنجه ای دائمی و البته ملایم در می آید. ( یاد مادربزرگ دوستم بخیر )
نکته قابل تامل دیگر در این نمایش طراحی صحنه آن است. استفاده از مینی مالیست و حتی فرمالیست در طراحی به شما این اجازه را می دهد که فارغ از عناصر غیر ضروری صحنه ارتباط بی واسطه ای را با ماهیت متن و کارکردهای اجرایی برقرار شود. اما سئوالی که ایجاد می شود آن است که برای پردازش یک صحنه و تنها یک صحنه حضور یک ساعت و نیمه یک طرح لازم است؟ بی شک یکی از زیباترین بخشهای این نمایش صحنه پایانی آن است که بی واسطه شوک عجیبی برای تماشاگران ایجاد می کند اما اینکه تا چه حد وجود آن طبقه انتهایی صحنه در طول نمایش مفید فایده است، قضاوتیست که از منظر زیباشناختی هنری و زیبا شناختی کاربردی پاسخ های متناقض و متضادی ایجاد خواهد کرد. پرده های سفید نیز می تواند همین سئوال را برانگیزد. به نظر می آید که ساختار میزانسنها با طرح پرده ها انطباق نیافته که این پرده های سفید است که بر حرکت های نمایشی منطبق شده است. ازدیاد این پرده ها و نیز حرکتهای مدامشان ، نه تنها کاربرد زیبای آن را در تخیل سازی مخاطب برای حذف اشخاص کمرنگ می کند که در ازای آن، تمرکز تماشاگر را در بخش وسیعی از نمایش معطوف به خود کرده و از توجه به دیالوگ ها و اتفاقها باز می دارد. ( یاد مادربزرگ دوستم بخیر که غذایش خوش عطر بود و... اما... )
نکته آخر در بازی یکدست و مطلوب بازیگران این نمایش است. خاصه شبنم مقدمی که دیگر خود را به عنوان بازیگری متبحر و تیزهوش در تئاتر جا انداخته است و در ایفای نقش استیلای کاراکترش را همواره رعایت می کند. او حدود ارتباطی اش را با فضا و کاراکترهای دیگر بی ذره ای خروج از آن یکدست و کم اشکال می پروراند و با همه قاطعی حضورش بر صحنه در پی تثبیت اهمیت خود بر نمی آید. مهمترین خصیصه کار بازیگران این نمایش، ترکیب و تجزیه خصلت های درونی شان با نقش و نیز تمرکز بر تقسیم انرژی در طول مدت اجراست. در این فرایند بی شک بازی دلچسب مقدمی و آذرنگ بیشتر خودنمایی می کند.
با ذکر تمامی این اوصاف و البته محاسن و ویژگیهای برجسته مادرمانده می توان به نتیجه گیری بی طرفانه ای دست یافت. اکتفا کردن در زیبایی و توانایی حذف کردن و جرح و تعدیل، مزیتی ست که یک هنرمند را از دیگری متمایز می کند. گاهی سکوت از گفتن دلپذیرتر است و چه بسا که نشان ندادن از به نمایش گذاشتن. و خلق یک اثر تنها به ایده هایی که در آن ریخته می شود وابسته نیست که همواره به ایده هایی که از آن حذف می شود نیز محتاج است. پس... یاد مادربزرگ دوستم بخیر.

